تبليغاتX
پیامی در راه
‹‹عزّت›› در فرهنگ عاشورا


‹‹عزّت›› در فرهنگ عاشورا

عزّت به عنوان يك خصلت متعالي نفساني و به معناي نفوذناپذير بودن، صلابت نفس، شكست‌ناپذيري، مقهور عوامل بيروني نشدن، كرامت و والايي روح انساني، در مقابل واژة ذلّت قرار دارد كه به معناي تن به پستي و دنانت دادن، ستم‌پذيري، زير بار منّت رفتن و تحمّل سلطة باطل است.

از زيباترين خصلت‌ها و روحيّاتي كه در عاشورا تجلّي نمود، جلوه‌هاي گوناگون
‹‹ عزّت›› بود. دودمان بني‌اميّه مي‌خواستند ذلت بيعت با خويش را بر حسين ابن علي (ع) تحميل نمايند، ولي روح بلند حسين (ع) و يارانش اين ذلّت و فرومايگي را تحمّل ننمود و فرياد برآورد كه : ‹‹لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل››[20] هيچگاه همانند انسانهاي پست و ذليل، دست بيعت با شما نخواهم داد.

امام (ع) در يكي از شور انگيزترين سخنانش در كربلا فرمود: ‹‹الدّعي و ابن الدّعي قدر كزني بين اثنتين، بين السلّه و الذله، هيهات منا الذله››[21] يزيدبن معاويه مرا ميان كشته‌شدن و ذلت مخيّر نمود، ولي من هرگز جانب ذلت و خواري را نمي‌گيرم. بعد در ادامه فرمود: اين را خدا و رسول و دامان پاك عترت و نفوس باعزّت نمي‌پذيرند. من هرگز اطاعت از ستمگران را بر شهادت عزّت‌بخش ترجيح نخواهم داد. به خدا قسم آنچه را از من مي‌خواهند، نخواهم پذيرفت (ذلت و خواري را) تا اينكه خدا را آغشته به خون خويش، ديدار نمايم.

اين سخن بلند و حيات‌بخش اوست كه در رجز‌خواني‌هاي روز عاشورايش مي‌فرمود: ‹‹الموت اولي من ركوب العار››[22]مرگ نزد من از ننگ و خواري برتر است. و باز مي‌فرمود:‹‹موت في عزّ خير من حياه في ذلّ››[23]مرگ با عزت از زندگي همراه با ذلت برتر و بالاتر است. و در دعاهاي بلندشان به ما آموختند كه چگونه طلب عزت نماييم: ‹‹اللهم و في صدور الكافرين فعظّمني و في اعين المؤمنين فجلّلني و في نفسي و اهل بيتي فذللّني››[24] خداوندا مرا در نزد بيگانگان عظيم و عزّتمند و در نزد مؤمنين بزرگوار و در نزد خودم حقير و بدور از تكبّر گردان.

در دعاي روز عرفه، از فرزندش امام سجاد (ع) مي‌خوانيم: ‹‹ذللّني بين يديك و اعزّني عند خلقك، وارفعني بين عبادك…››[25]

خدايا مرا نزد خودم حقير گردان؛ و نزد مردم عزيز گردان؛ و بين بندگان خود رفعت بخش.

در فرهنگ عاشورا آموختيم كه اگردستيابي به عزّت راهي جز مرگ و كشته شدن نداشته باشد، بايد اين راه را پيمود تا به ساحل شرافت و عزّت برسيم. لذا امام (ع) پس از برخورد با سپاه حرّ فرمود: ‹‹ من از مرگ، باكي ندارم، مرگ راحت‌ترين راه براي رسيدن به عزت است. مرگ با عزت، حيات ابدي است؛ و زندگي ذلت‌بار، مرگ واقعي است. آيا مرا از مرگ مي‌ترسانيد؟ چه خيال باطلي، هرگز از ترس مرگ، ظلم و ذلت را تحمل نمي‌كنم. درود بر مرگ در راه خدا. شما با كشتن من نمي‌توانيد شكوه و عزت و شرافت مرا از بين ببريد. هيچ هراسي از مردن ندارم.››[26]

امام حسين (ع) اين روحيّة زيباي عزتمند را به اصحاب و ياران و فرزندانش نيز منتقل نمود. لذا مي‌بينيم قاسم ابن الحسن در آن بيان زيبايش مي‌گويد: ‹‹وقتي زمامداران نظام ما افراد فاسدي همچون يزيد و ابن زياد باشند، در اين صورت مرگ براي من از عسل شيرين‌تر و زندگي با ستمگران مايه ننگ و خواري خواهد‌بود.››[27]و برادرش عباس ابن علي پذيرفتن امان‌نامة ابن زياد را ننگ و ذلّت ابدي تلقي نموده و به شدّت ردّ مي‌نمايد. در صورتي كه اگر مي‌پذيرفت جان سالم بدر مي‌برد، فرياد برآورد: مرگت باد اي شمر! نفرين خدا بر تو و امام تو باد. از من مي‌خواهي كه زير بار ستم و ذلت تو بروم و از ياري امامم دست بردارم؟[28]

امام (ع) در آخرين لحظات وداع نيز خطاب به كودكان خردسالش فرمود: ‹‹پس از من دشمن شما را اسير مي‌كند، ولي هرگز ذليل نمي‌شويد. او شما را به اسارت مي‌برد ولي نمي‌تواند به ذلّت بكشاند؛ شما خاندان عزت، كرامت و شرافت هستيد››[29] و فرزندش امام سجاد (ع) در خطبة آتشين شام خطاب به رژيم بني‌اميه فرمود: ‹‹اي يزيد! خيال كرده‌اي با اسير گرفتن ما و به اين سو و آن سو كشيدنمان، ما خوار و ذليل شده‌ايم و تو عزيز و شريف گشته‌اي؟! به خدا قسم نه ياد ما محو مي‌شود؛ و نه وحي ما مي‌ميرد؛ و نه ننگ اين حادثه از دامان تو پاك مي‌گردد››.[30]

يكي از درسهاي حياتبخش عاشورايي اين است كه: هم فرد مسلمان بايد عزيز زندگي كند و هم جامعه اسلامي بايد با عزت و سربلندي به پيش برود. عزّت فردي را خود فرد بايد پاسداري نمايد و عزّت اجتماعي را در درجة نخست حاكمان و زمامداران جامعه بايد حفظ نمايند. در تفكّر عاشورايي، نه فرد حق دارد عزت و آقايي خود را بفروشد و زير بار حقارت و ذلّت برود و نه جامعه. فلسفة جهاد در اسلام همانا حفظ عزّت جامعة اسلامي است. (جعل الله الجهاد عزّاً للاسلام)[31]و يكي از فلسفه‌هاي دعا و نيايش نيز براي حراست از عزّت و آبروست، تا از غير خدا طلب نكينم و همة حوائج و نيازهايمان را تنها از خداوند مطالبه نماييم. (اطلبوا الحوائج بعزّه الانفس).[32]

جمعي از اصحاب خدمت رسول گرامي اسلام عرض نمودند: بهشت را براي ما ضمانت نما، فرمود: ‹‹ان لا تسأل الناس شيئاً››[33]به شرط اينكه هيچگاه دست نياز به سوي مردم دراز نكنيد و عزت و كرامت نفس خود را از دست ندهيد.

رسول اكرم (ص) هنگامي كه سوار بر مركب بود، هرگز اجازه نمي‌داد كسي پياده پشت سرش حركت نمايد و اينرا نوعي تحقير نفس بحساب مي‌آورد.

در تفكر اسلامي هر چيزي كه زمينه‌ساز ذلت مي‌شود مورد نهي قرار گرفته است. امام سجاد (ع) مي‌فرمايد: ‹‹ما احب انّ لي بذلّ نفسي حمر النّعم››[34] دوست ندارم داراي شتران سرخ مو (ثروت كلان) باشم ولي در برابر تحصيل آن لحظه‌اي تن به ذلت بدهم.

در تفكر حسيني، شكستي كه براي دست‌يابي به عزّت باشد، شكست نيست، بلكه پيروزي واقعي است. لذا در روز عاشورا مي‌فرمايد:… و ان نغلب فغير مغلبينا››[35] اگر شكست بخوريم و كشته شويم، هرگز شكست نخورده‌ايم، در اين راه ما را شكستي نيست.

آن آموزگار بزرگ عزّت و افتخار در اولين خطبه‌اي كه هنگام ورود به كربلا ايراد نمود، چنين فرمود: ‹‹ فانّي لا اري الموت الّا سعاده و الحيوه مع الظالمين الّا برما››[36]من مرگ را جز سعادت و خوشبختي نمي‌دانم و زندگي با ستمكاران را جز ملامت و نكبت و بدبختي نمي‌بينم. او مرگ با عزّت را زندگي واقعي مي‌ديد و زندگي با ذلت را مرگ و نابودي مي‌دانست.[37]

ابن ابي الحديد معتزلي مي‌گويد: حسين (ع) چون نمي‌خواست تن به ذلت بدهد و مي‌دانست كه ابن زياد اگر هم او را نكشد، به خواري و ذلّتش خواهد كشاند، شهادت را بر چنين زندگي برگزيد. او شخصيّتي بود كه ستم‌پذيري را ننگ و عار مي‌دانست.[38]

حديث عزّتمندي و شرافت مداري حسين ابن علي (ع) از آغاز نهضت كربلا تا پايانش اين بود كه مي‌فرمود: ‹‹ و انّه لا اعطي الدنيّه من نفسي ابداً›› [39]من هرگز تن به ذلت نخواهم داد و زير بار پستي نخواهم رفت.

از اشعار حماسه‌‌آفريني كه همواره زمزمة زير لب آن برترين نمونه عزّت و شرف تاريخ بشريّت بود. اين سرودة بلند بود كه مي‌فرمود:

و ان تكن الا بدان للموت انشئت
فقتل امرئي بالسيف في الله افضل

اقـــّدم نفسي لا اريـد بقــاء هـا
لتقلي خميساً في الهيــاج عرمرها[40]


اگر بدنهاي انسانها براي مرگ و مردن آفريده شد، پس كشته شدن انسان با شمشير در راه خدا برتر و شرافت‌مندانه‌تر است. من جان خود را فدا مي‌كنم و ماندن را نمي‌خواهم و بزودي در نبردي سخت با خصمي بزرگ به مقابله خواهم پرداخت.

اين جملات و اشعار، اوج عزتمندي پيشواي بزرگ شيعه را مي‌رساند كه با كشته شدنش به شيعيانش آموخت كه فلسفة زندگي و حيات چيست و پيروزي نهايي از آن كيست؟

شيعة حسين ابن علي (ع) بايد معناي مرگ و زندگي را از مولايش بياموزد كه، چگونه وقتي لشكر ابن زياد راه را بر كاروان آنحضرت بست، و او را به مرگ تهديد نمود فرمود: ‹‹ ما اهون الموت علي سبيل نيل العزّ و احياء الحق، ليس الموت في سبيل العزّ الّا حياه خالد. و ليست الحياه مع الذل الّا الموت الذي لاحياه معه››[41]

چگونه مرگ و مردني كه براي دستيابي به عزت و شرف و احياء دين باشد، راحت و سبكي است. مرگ در راه شرافت و عزت جز زندگي ابدي و جاويد نيست و زندگي همراه با خواري و ذلّت جز مرگ و فنا نيست.
نتيجه‌گيري

نتيجه‌گيري

آنچه از اين مقاله استنتاج مي‌شود اين است كه هر مكتب تربيتي براي تربيت انسانها، اصول و راه ورسمي را پيشنهاد مي‌نمايد و در مكتب حسين ابن علي (ع)، اساس تربيت انسانها ‹‹عزّت مداري›› و زندگي همراه با عزّت و شرافت انساني است. انساني كه در اين مكتب پرورش مي‌يابد، فلسفة مرگ و زندگي را بخوبي دريافته و در هر شرايطي بر حفظ عزت پافشاري نموده و هرگز حاضر نمي‌شود حيات با ذلت و خواري را بر مرگ باعزت و شرافت ترجيح دهد. او ‹‹قتيل العزّه›› ناميده شد تا درس سازش‌ناپذيري و روح عزّتمندي را به پيروانش منتقل سازد.

او به انسانها آموخت كه نقش عزّت در تربيت، نقش اساسي است به طوري كه اگر عزت نباشد انسان به هر زشتي و پستي تن مي‌دهد و به هر گناهي آلوده مي‌گردد. ذلت نفس منشأ همة بدي‌ها و فسادها است. لذا بهترين راه براي اصلاح فرد و اجتماع، انتقال روح عزّت‌ مندي به آنان است. روح عزّت است كه انسانها را در برابر خداوند خاضع و فروتن مي‌سازد و در برابر غير خدا تسليم‌ناپذير و سربلند مي‌نمايد.

حسين ابن علي (ع) با قيام و نهضتي كه در تاريخ برپا نمود و با مكتبي كه به عنوان مظهر عزّت و كرامت انساني آفريد، انسانها را به عزت حقيقي كه همان ذلت در برابر ربّ و سازش‌ناپذيري در برابر غير ربّ بود، رهنمون ساخت.

منابع

1- قرآن كريم.
2- نهج‌البلاغه
3- ابوقاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهاني ‹‹المفردات في غريب القرآن››،، دارالمعرفه، بيروت.
4- ‹‹ الكافي›› ابوجعفرمحمدبن يعقوب الكليني،دارالكتب الاسلاميّه، طهران، 1388 ق.
5- السيد محمد حسين الطباطبايي ‹‹الميزان في التفسير القران››،، دارالكتاب الاسلامي، قم، 1293 ق.
6- امام خميني ره ‹‹تحريرالوسيله››، انتشارات دارالعلم، قم.
7- ابن شهر ‹‹ المناقب››، آشوب،مكتبه بني هاشم، تبريز.
8- ‹‹ اسد حيدر، مؤسسه كلمات الامام الحسين (ع)››، دارالتعارف للمطبوعات،بيروت، 1398 ق.
9- ابوجعفر محمد بن جرير طبري، ‹‹ تاريخ طبري››، دارالمعارف، قاهره.
10- المجلسي، ‹‹بحار الانوار››، محمد باقر، چاپ دوم، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
11- الآمين الآملي، ‹‹اعيان الشيعه››، السيد محسن، دارالتعارف، بيروت.
12- الخوارزمي، ‹‹مقتل الحسين››، مكتبه المفيد، قم.
13- الشهرستاني، ‹‹حياه الامام الحسين بن علي (ع)››، دارالكتاب العربي، بيروت.
14- القاضي نورالله تستوي ‹‹ احقاق الحق و ازهاق الباطل››، مكتبه المرعشي النجفي، قم.
15- الصحفيه السّجاديه.
16- ‹‹ميزان الحكمه››، محمد ري شهري، مؤسسه دارالحديث، قم، 1416 ه.ق.
17- ‹‹غررالحكم و دررالحكم››، عبدالواحد التميمي الآمدي، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1407 ق.
18- ‹‹مستدرك الوسايل›› دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
19- شيخ مفيد ‹‹الارشاد››، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علمية قم.
20- رضي‌الدين ابولقاسم علي بن موسي ابن طاووس، ‹‹اللهوف علي قتلي الطفوف››، ترجمة سيد احمد قهري زنجاني، انتشارات جهان، تهران.
21- شرح ابن ابي الحديد.
22- فخرالدين بن محمد الطريحي ‹‹المنتخب في جمع المراثي و الخطب››، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت.
23- نهج‌البلاغه، صبحي صالح، دارالكتاب البناني.

 

یا حسین شهید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 22:35  توسط ندا   | 

غزل آتش

خونی چکید و حنجرة خاک جان گرفت بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آ بــی که دستبــوس عطش بود شعلــه زد آتش، سراغ خیمة رنگیــن کمــان گـرفت

ا بــری برای گریــه نیامــد ولـی ز سنــگ خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

« اسبی ز سمت علقمه آمد » دگر بس است تیـــری امـــام آینــه‌هــا را نشـــان گرفت

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

ا ز آخرین شراره چنین می رسد به گوش: بایــد تقــاص عافیــت از کوفیــان گــرفت

« سید ضیاء الدین شفیعی »

* * *

به سوی کربلا

ای خمیره تو از"هو"، ای قتیـل در محــرم از غم تو شعله ور شد گنبـــد عتیق عالــم

طبل و سنج می نوازند لیل و النهار، درعرش حضرت مسیح رفته است بر صلیب نوحه و غم

می رسد به ناکجاها نوحه خوانی ملائک سینه می زند پیمبر، اشـک می فشاند آدم

کربلا ! دگر تو در خویش خونی از خدا نداری گمشده گل من و تو، گم شده گل دو عالم

دجله و فرات! اسمی ذکر صبح و شام من شد ای حسین اسم من باش، ای حسین؛ اسم اعظم!

دل به سوی کربلا شد ناگهان، تبارک الله! ما طفیـل عشــق اوییــم صــل آله و سلــم

« صالح محمدی امین »

* * *

ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

با حلولــش برنخیــزد جز فغان از عاشقان طاق ابروی محــرم را هلالــی دیگــر است

بس که لحظه لحظه‌هایش سرخ و عاشورایی است سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

لحظه‌ای با لحظه‌هایش اشک حرمان ریختن نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگــوار درغمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

تشنه یک سینه‌ی سیرم، مرا بسمل کنید بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

« کیومرث عباسی قصری »

آنک پایان من ...

شور به پا می کند خون تو در هر مقام می‌شکفم بیصدا در خود هر صبح و شام

باده به دست تو کیست ؟ طفل جوان جنون پیر غلام تو کیست ؟ عشق علیه السلام

در رگ عطشانتان ، شهد شهادت به جوش می‌شکند تیغ را خندة خون در نیام

ساقی بی دست شد خاک زمی مست شد میکده آتش گرفت سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند ماه مرا از عراق کوفه شود شامتان ، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم ، در طلب خون تو بندة حرّ توام ، اذن بده یا امام

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت آنک پایان من در غزلی ناتمام

«علیرضا قزوه »

تکیه در بوی شهادت

باز هم پژواک گام کیست این ؟ برعلم ها موج نام کیست این ؟

عقل‌ها مست جنون کیستند ؟ عشق ها گریان خون کیستند ؟

بر علم‌ها پاره‌های دل چراست ؟ موج نام یا ابا فاضل چراست ؟

کوچه ها از دسته ها یک دست شد باد از بوی علم ها مست شد

«اندک اندک بوی مستان می رسند اندک اندک بت پرستان می رسند

کوچه‌ای از سینه هاتان واکنید نک بتان با آبدستان می‌رسند

دف زنان ، رقصان و واویلا کنان نرم نرمک بند گیسو واکنان

جانشان خم های پر خون آمده مویشان رگهای بیرون آمده

بی‌خبر از بندها ، پیوندها دور اندازند ، گیسو بندها

بی‌خبر از عقل‌های خانگی عشق می‌ورزند با دیوانگی

تکیه در بوی شهادت ، بوی خون موج گیسو ، موج رگ ، موج جنون

یک طرف بوی علم ها می وزد یک طرف طوفان غم‌ها می‌وزد

بازهم پژواک گام کیست این ؟ برعلم‌ها موج نام کیست این ؟

«

طوفان

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود

نخستین اتفاق تلخ‌تر از تلخ در تاریخ که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرّم بود

مدینه نه که حتی مکّه دیگر جای امنی نیست تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر درد آلود کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود

دلش می‌خواست می‌شدآب شد از شرم،اما حیف دلش می‌خواست صد جان داشت امّا بازهم کم بود

اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی‌فهمید چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

«علیرضا قزوه »

خون پاکان

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه آری اینچنین است خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر سخره از سیب زنخ بر می توان دید خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

در جام من می بیشتر کن ساق امشب بامن مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند می ده حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند با نا شکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینة دیرینه دارم من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخمدار تیغ قابلیم برادر میراث خوار رنج ‌هابیلیم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه یحیی ! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم برادر با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم عمّار وش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچون اشتر باز راندم با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج می زد وادی به وادی خون پاکان موج می زد

بی داد مردم ما خدا ، بی درد مردم نامرد مردم ما خدا ، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم

از دست ما برریگ صحرا نطع کردند دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوه‌گان مصطفی را سر بریدند مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند برما تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید برخشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

«علی معلم دامغانی »

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:36  توسط ندا   | 
خدایا !

 

 من در کلبه حقیرانه خود در زمین چیزی                     دارم

 که تو در عرش کبریایی خود نداری

   من چون تو کسی دارم                  

  و تو چون خود

 کسی را نداری                   

 بايد اي دل !

 اندكي بهتر شويم                   

  يا نه

 اصلا آدمي   ديگر شويم                                             

از همين امروز

 هنگام نماز

 

با خدا

 

        قدري صميمي تر شويم

خدايا! به من زيستني عطا كن


 

          كه در لحظه ي مرگ


   بر بي ثمريِ لحظه اي كه براي زيستن

        گذشته است حسرت نخورم ،

   و مردني عطا كن
 

 

  كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم.
 

          براي اينكه هر كس آنچنان ميميرد كه        

 زندگي ميكند .
 

خدايا!

 تو چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه
 

  مردن را خود خواهم آموخت .        

خدايا! رحمتي عطا كن
 

 تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد ،

قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در 
 

  خطر ايمانم افكنم ،         

تا از آنهايي باشم كه پول دنيا را ميگيرند و براي دين كار ميكنند
 

نه از آنهايي كه پول دين را ميگيرند و          براي  دنيا كار ميكنند ...        


 

             زنده یاد استاد شریعتی
 

God

   
 

 

    

 

       

 

 

 

 

 

             

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:43  توسط ندا   | 

امروز روز پيوند قلب ها ست

 


به شما عشق چون علامت داد، در پي او به  رويد!

راه هايش هرچند سخت و پُر شيب بُوَد.

بال هايش آن گاه ــ كه به بَر گيرَدِ تان، خود به دان بسپاريد

گرچه شمشيرِ نهانِ درميان ِپرهاش ـ به تواند به شما زخم زند.

با شما چون كه سخن گويد عشق، باور آريد به او!

گر چه آوايش از هم گُـُسلَدَ ـ رشته ي رؤيا ها،

هم چنان باد شمال ــ كه گلستان هاتان ـ زير و رو مي سازد.

زان كه بايد به كِشَدتان به صليب، به همان گونه كه تاج ــ

                                                               ني تهد بر سرِتان.

 

به هَرَس كردنتان نيز عنايت دارد، به همان سا ن كه به باليدنتان.

به همان گونه كه هم پايِ شما، مي كشد بالا خود را،

تا نوازش به دهد ـ شاخه هائي تان را

كه بسي نرم و سبك، برِ خورشيد به لرز آمده اند،

ريشه هاتان را نيز، باز خواهد كاويد و تكان خواهد داد ـ

                                                               تكيه شان را به زمين.

هم چنان خرمنِ گندم باشيد! عشق در ساحت خويش

 گردتان مي آرد.                                           

 

او شما را كوبد، تا كه عريان گرديد.

و زغربال گذرتان بدهد، تا كه از پوسته آزاد گرديد.

نيز مي سايدتان، تا به سر حد سپيدي به رسيد.

چون خميري نرم، مي مالَدِتان، بهر دست آموزي.

آتش قدسي خود را آن گاه، بر شما عرضه كند

تا كه ناني متبرّك، درخور جشن خداوند ـ شَويد.

بر شما اين همه را عشق روا خواهد داشت،

تا توانيد شناسا گرديد ـرازهاي دل خود را شايد،

و به دين معرفت آگاه شويد ـ پاري از قلب حيات.

 

در هراسانيِ تان اما باز، گر نجوئيد به جز لذت و آرامش و عشق

بهتر آنست كه پنهان سازيد » لخت و عرياني خويش

و گذاريد برون ـ پاي از خرمن كوبيش.

تا در آئيد به دنياي دگر، فارغ از از قيد فصول

به همان جا كه در خنده زنيد، ليك نِي با همه ي خنديدن ها

و در آن گريه كنيد، ليك ني با همه ي اشك درون.

 

عشق هرگز ندهد چيزي را، مگر از خويشتن اش

                                   و نه گيرد چيزي، مگر از خويشتن اش.

 

عشق هرگز نه تصاحب جويد؛

                      نه تواند كه تصاحب گردد؛

عشق زيرا كافي است ـ از براي خود عشق.

عشق چون مي ورزيد، هان مبادا! كه بگوئيد « خدا در دل من جا دارد»

بهتر آن است به گوئيد« من اندر دل او دارم جاي».

و مداريد گمان! كه توانيد هدايت كردن ــ جنبش جاري عشق

زان كه خود عشق،سزاوار اگر يابَدِتان، رهبري خواهد كرد ـ

                                                         جاري جان شما.

 

عشق را جمله تمنا اين است ـ كه تحقق يابد.

و شما نيز اگر ـ عاشقي مي دانيد، و تمنّا هائي ـ بايد اندر دلتان،

پس چنين باد تمناهاتان!

 

ذوب گرديدن و بودن چو يكي جويباري، كه سرايد به شبان گاه،

                                          نواي دل ِ خويش.

 

رنج افزونيِ ِگرمي و محبت را نيز، آشنا گرديدن.

بهر ِ ادراك خود از معنيِ عشق، زخم بسيار پذيرا گشتن

                                            و به خون آغشتن

                      از سر رغبت با شادي و شور.

دمدمه هاي سحر، با دلي بال كشان، درّ بيداري را كوبيدن؛

بهر روز دگري در خور عشق، هم چنان شُكر گزاري كردن.

نيمه ي روز بياراميدن و فرو رفتن در جذبه ي عشق.

بازگشتن به شبانگاه به منزلگه خويش، با سپاس بسيار.

و پس آن گه خفتن، با نيايش در دل، از براي جانان

و يكي نغمه ي تحسين بر لب.

 

خليل جبران خليل

باز گردان: دوست عزيز از دست رفته ام

دكتر مجيد شريف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:40  توسط ندا   | 

غزل پست مدرن و جهانی شدن

 

مقدمه:

 

نقطه عطف دوره ما اضافه شدن يك جهان بر جهان واقعي ماست  بنابراين پارادايم دوجهاني شدن مي تواند وضعيت جهان معاصر را به ما نشان بدهد.(عاملي ،1382) وما بهتر است به عنوان فردي كه همواره بين دوخط موازي جهان واقعي و مجازي در حال پيمودن راه است ، وبا توجه به تاثير وتاثر اين دوجهان بريكديگر، به تبيين


عملكردهايمان درهريك ازاين دوفضا بپردازيم.با اين ذهنيت چندان بعيد به نظر نمي رسد كه عملكرد ما دردنيايواقعي، مثلا رفتارهاي روزمره، آداب ورسوم وديگر جلوه هاي فرهنگي ونيز عكس العملهاي رواني و اجتماعي مان تحت تاثير ظهور فضاي تعاملي جديد قرار بگيرد.چرا كه به نظر مي رسد درهم تنيدگي اين دو فضا به صورت يكواقعيت اجتناب ناپذير درآمده وبراي بشر امروزي كه ساعاتي از اوقات روزانه خودرا صرف زندگي در دنياي مجازي مي كند،اين پيوستگي به راحتي قابل درك است.مثلا تلويزيون يا اينترنت ـ دووسيله عمده اي كه مارا وارد دنياي مجازي مي كنند ـ مي توانند به شيوه هايي كه افق هاي فرهنگي مارا برروي راه و رسم ها، ارزشها وشيوه هاي ديگرزندگي باز مي كنند مارا باافراد دوردست مرتبط بسازند.آنها مي توانند اين معنا را تقويت كنند كه زندگي محلي ما به بخشهاي دوردست جهان متصل است ـ چه دوست داشته باشيم چه نه ـ آنها مي توانند دركي از خودجهان به عنوان يك بافت اجتماعي فرهنگي واخلاقي معنادار به دست دهند.(اسكنل،1996،به نقل از تاميلنسون :1381) ويا شبكه جهاني اينترنت ازطريق گسترش دادن دامنه بحث و ميدان دادن به شركت كنندگان بيشتر در آن، در تقويت مفاهيمي مثل آزادي موثر بوده است.(رجايي،1382:138)


ايجاد جامعه اطلاعاتي و به تبع آن دنياي مجازي درظهور پديده جهاني شدن چه ازبعد سخت افزار چه نرم افزار بی تاثير نبوده است.اگرچه درباره اين تاثيرات اظهارنظرهاي افراط گرايانه اي نيز شده وبا اينكه به گفته تاميلنسون تكنولوژيهاي ارتباطي تنها منبع تجربه فرهنگ جهاني شونده نيستند (تاميلنسون ، 1381:39) به هرحال درنيمه دوم قرن بيستم بعد سخت افزار درجهاني شدن وسعت زيادي پيدا كرده مثلا حجم تماسها وارتباطات وفضاي دسترسي وامكانات استفاده از اين فضا بسيار گسترده تر شده است.(عاملي ،1382)ازاين رو بسياري از ديدگاه هاي دربارهجهاني شدن هم مربوط به بعد سخت افزار جهاني است.

تكنولوژي هاي رسانه اي بازنمايي فرهنگ را به عهده دارند.(تاميلنسون ،1381:38) تاجايي كه هارولد اينيس دراثر بنيادين خود به نام سوگيري پيام رساني (1995) گفت كه وجه مميزه دورانهاي تاريخي مختلف وسيله پيام رساني آنهاست كه خود الگوي فرهنگي وقدرت سياسي را تعيين مي كند.


بنابراين گفته ، تاثير وسايل پيام رساني دوران ما برتغيير الگوهاي فرهنگي اين دوره قابل درك خواهد بود وما دراين نوشتار با تكيه بر نقش اين عناصر به توضيح رابطه جهاني شدن بر تغيير ساختاري و محتوايي غزل خواهيم پرداخت .تغييراتي كه غزل فارسي را از سمت و سوي كلاسيك به نوعي فرم تازه باعنوان غزل پست مدرن يا به تعبير شعراي معاصر، پيشرو حركت داده است.

 

با تمركز بر توازي و همبستگي جهان واقعي و فضاي مجازي ودر پارادايم دوجهاني شدن ، مي توان تغييرات ايجاد شده در غزل فارسي را تببين كرد. به طور اجمال درجهان معاصر امكان برقراري ارتباطات ازنوع جديد يعني


ارتباطات مجازي كه خود ويژگيهاي خاص خود را دارد مفاهيمي از قبيل هويت ، اصالت ،لذت و بسياري از مفاهيم تعيين كننده بازي شاعرانه درغزل امروز را تغيير داده است.امكاناتي كه دنياي جديد براي نسل جديد آدمها فراهم مي كند بر تصميم گيري درباره چگونه گفتن و چه گفتن بي تاثير نيست.علاوه بر اين، سرعت اين تغييراتي هم كه درديدگاه ها و انديشه ها وعملكردهاي شاعر امروز ايجاد شده بسيار بالاست . براي مثال امكاناتي كه دنياي جديد وبه ويژه درهم پوشاني دنياي مجازي و واقعي براي شاعر فراهم مي كند گل و درخت و سبزه و معشوقه سيه چشم نيست. بلكه دايره اي از مفاهيم چندمعنايي وگسترده اي ازلغات و واژه هاي متكثر است كه گاهي به تعبير شمس لنگرودي (1381)غزل را به دكه سمساري شبيه مي كند.

مساله رواج تكنولوژيهاي ارتباطي كه هم شيوه دريافت پيام و هم بازخورد ودركل نحوه انعكاس آثار ادبي را متحول كرده است ،ازدوبعد قابل بررسي است ؛ يكي خود تكنولوژي ها وويژگي هاي فني آنها وامكاناتي كه به تبع اين ويژگيها فراهم مي كنند و ديگري كالاي مورد مبادله ازطريق اين تكنولوژي هاست كه همان اطلاعات مي باشد.دگرگوني در اينها كه خاص دوران ماست وبا جهاني شدن توصيف مي شود ، بافت تجربه فرهنگي مارا تغيير مي دهد ودرواقع به درك ماازمفهوم فرهنگ دردنياي مدرن تاثير مي گذارد.(تاميلنسون،1381:12)

به عنوان مثال درگذشته ، شعر يا شنيده مي شد يا خوانده. كاركرد آن درمواقعي كه استماع مي شد بيشتر مدحي و ستايشي بود ودرمواقعي نيز براي ايجاد هيجان عمومي به كار مي رفت. وقتي مخاطب توانست شعر را خودش از روي مكتوب بخواند شعر كم و بيش از سمت شعاري بودن به سمت شعوري شدن حركت كرد وتوانست باعث ظهور جرقه هاي تفكر وتعقل درمخاطب بشود.اما حتي د ربحبوحه ظهور عقلانيت درشعر نيز،هم شيوه وهم سرعت انتشار پيام باآنچه كه امروز دارد اتفاق مي افتد بسيار متفاوت بود. درعصر ما ظهور اينترنت وساير امكانات جديد ارتباطي مثل وبلاگها وسايتهاي مختلف ، به شاعران اين امكان را مي دهد كه سريعتر وبه اصطلاح به روزتر شعرشان را به گوش مخاطب برسانند و به ناچار بايد به روزتر و سريعتر هم شعر بگويند.علاوه براين ،محتواي غزل پست مدرن هم به شكل محسوسي تحت تاثير محتوايي قرار گرفته كه از طريق اين تكنولوژيها كالاي غالب تبادلات و ارتباطات شده و آن ،اهميت پيدا كردن اطلاعات به عنوان عنصر تعيين كننده روابط است.به نظر مي رسد كه امروزه ، اطلاعات جاي ارزشهاي پيشين را دربازار گرفته است.(رجايي،1382:109) والبته پديده جهاني شدن در اين جايگزيني نقش تعيين كننده دارد.به طوري كه جهان گستري شمار بازيگران خود را درحوزه عمومي افزايش داده است.(رجايي ،1382:123)


دراصل دنياي امروز يك جهان اطلاعاتي است كه در آن اقتصاد ديگر يك اقتصاد صنعتي نيست بلكه براساس توليد و توزيع اطلاعات اداره مي شود.به علاوه اطلاعاتي كه امروز توليد ومبادله مي شود ، با آنچه كه دوره هاي قبل ،روابط  را شكل مي داد متفاوت است.اهميت يافتن اين عنصر ونيز سرعتي كه درتبادل آن بوجود آمده،همانطور كه قبلا هم اشاره كردم ،كاركرد بسياري از مفاهيم را دچار تغيير كرده است. مفاهيمي از قبيل هويت فردي كه امروزه مفهوم آن بسيار نسبي شده است . يعني توزيع كيستي افراد نسبتهاي مختلفي پيدا كرده ، بدين شكل كه تعلقات افراد متفاوت تر شده  و به گفته استوارت هال منطق هويت ديگر ازبين رفته است.(عاملي،1382)


ردپاي اين تحولات را كه دنبال كنيم با ساختار غزلي مواجه مي شويم كه براي نمونه در آن ديگر نمي توان لذت و امنيتي را كه ازطريق غزل كلاسيك چند دهه پيش ، به ذهن مخاطب القا مي شد ،مشاهده كرد.شاعرغزلسراي كلاسيك در گذشته ، فضاي زندگيش نوعي تكرار بود .او از زندگي و طبيعت و ميهن و…تنها يك تعريف داشت.اما شاعر امروز چند هويتي شده است.چرا كه باتمام تواناييها و كاستيهايش درمعرض محيط جديدي قرار گرفته كه الگوهاي شكل گيري شخصيت و ذهنيت در آن حتي از الگوهاي مدرنيته هم پيروي نمي كنند.چون به لحاظ معرفتي جهان مجازي خصيصه پست مدرن است.به اين معنا كه محدود به هنجارهاي مدرنيته و جهان واقعي نيست .هنجارها را روزمره مي كند وجهان را به سمت نوعي سادگي پيش مي برد.(عاملي ،1382) وتعامل جهان مجازي و واقعی وتاثير وتاثر اين دو برعملكرد شاعر امروز ،اورا وامي دارد كه با استفاده از امكاناتي كه جهان جديد براي او فراهم كرده به شكلي باتبعيت ازبسترهاي معرفتي پست مدرنيسم نوعي بازگشت ازمدرنيته را رقم بزند،همچنان كه هنر پست مدرن به طور كلي مي خواهد بااستفاده از تكنولوژي هاي دنياي مدرن به بازسازي دنياي كلاسيك بپردازد.


براي مثال تغييراتي كه در فرم غزل ايجاد شده يكي از تحولاتي است كه دراين دو ـ سه دهه اخير شاهدش بوده ايم.


درمقابل فرماليستها كه فخامت زبان و وجود صنايع ادبي را ازجمله عواملي مي دانند كه تاثيري عميق برذهن


خواننده مي گذارد ولذت خاصي از شنيدن شعر در او ايجاد مي كند(موسوي،1382) ؛ درغزل پست مدرن ،شاعر می كوشد ازبند رديف و قافيه رهايي بيابد و از آن جهت است كه شعر بيشتر جنبه روايي پيدا كرده است كه البته اين پديده در مواقعي هم از زيبايي ساختاري شعر مي كاهد.

اگرچه در اين غزل امكان بروز حشونيز بسيار بيشتر است،اما كساني كه روي ژانر غزل پست مدرن مانور مي دهند مدعي حفظ نوعي نظم دروني دراثرهستند كه نبايد آن را در تك بيتها جستجو كرد.(خوانساري ،1382) و به نظر مي رسد كه اثرگذاري غزل نوين نمي تواند نقطه اوج و قله داشته باشد وحتي درمواقعي هم يك غزل نمي تواند از عهده اين تاثيرگذاري بربيايد بلكه بايد چنين تاثيري را به طور متناوب ودرسلسله آثار يك شاعر دنبال كرد.


با كم شدن گرايشات فرماليستي در غزل معاصر به سمت هماهنگي بيشتر فرم و محتوا پيش مي رويم تاجايي كه هرزمان ضرورت ايجاب كند يكي برديگري پيشي مي گيرد.اين برهم زدن فرم و درمواقعي هم غالب شدن محتوا بر آن ، خلاف جهتي كه غزل كلاسيك حركت مي كرد روبه رشد گذاشته است.به طوري كه اگر زيبايي شناسي درشعر سنتي ،گاه در تلميح و تضمين و..خلاصه مي شد و گاه درتضاد و مراعات نظير و جناس (موسوي ،1382)، درغزل پست مدرن اين كليشه در حال ترك برداشتن است.

درك بستر معرفتي وضعيت پست مدرن ، يعني فضايي كه بخشي از شكل گيري آن ازعواقب ظهور پديده جهاني شدن و فراهم آمدن امكان تكثر و تعدد مفاهيم و كليشه زدايي از طريق راهكارهاي پيشنهادي جهاني شدن مي باشد؛درغزل پست مدرن گاهي بسيار آسان است.مثلا مي توان ادعا كرد كه يكي از ريشه هاي معرفتي اين ژانر كه در بستر پست مدرنيته رشد و نمو كرده،همان مساله هويت است. دردنياي پست مدرن اساسا استاندارد كردن بي معناست وژانر غزل پست مدرن نيز محصول ذهن خلاقه شاعري است كه براساس اين بي معنايي ودراثر قرار گرفتن درفضايي كه امكان انتخاب هويتهاي متكثر و گوناگون و درمواردي نيز متناقض را به او مي دهد ،به ناچار درحال ايجاد سازگاري با اين شرايط است.همچنين دوويژگي قداست زدايي و نفي نخبه گرايي كه از ويژگيهاي ساختاري و محتوايي اين ژانر هستند ، نيز درامتداد يكي از ويژگيهاي مدرنيته كه به پست مدرنيته مي رسد اتفاق مي افتند.


اين قداست زدايي و برهم زدن كليشه هاي مرسوم درتمام حوزه ها ،چه فضاي واژگاني وچه انتخاب سوژه ها ديده مي شود.از آن گذشته، آدمهاي امروزي ديگر يك جور نمي بينند و يك جور نمي پسندند. بنابراين به دليل تكثر سلايق ونگرشها درواقع  درعرصه شعر، ديگر نه تنها حافظ و سعدي بلكه شاملو هم نخواهيم داشت.(خوانساري،1382.) چرا كه نمي توان تغيير سريع و روز به روز خواسته ها و سلايق را ناديده گرفت كه خود به مساله نقش تعيين كننده تكنولوژي ها درزندگي بشر امروز برمي گردد وتاثيري كه تكنولوژي ها برمفهوم زمان د اشته اند نيز غير قابل اجتناب است.


ديگر تضميني وجود ندارد كه شعر امروز كه مناسب حال وهواوشعور و انديشه و احساس مخاطب امروزي است در آينده هاي حتي نزديك هم با شعور وانديشه و احساس مخاطبان نسل بعدي همسوباشد.


چراكه به گفته تاميلنسون،جهاني شدن تحرك فيزيكي رابيش از پيش كرده است (تاميلنسون،1381:49) وهمين تحرك فيزيكي براي آدمهايي كه باكاهش شديد فواصل نسلي روبرو شده اند ،ارزش ماندگاري شعر را دچار ترديد مي كند.ازاين رو در غزل پست مدرن شاعران كمتر به دنبال اثرگذاري مستمر هستند وشايد ديگر مفهوم جاودانگی و ماندگاري ، تنها معيار سنجش مطلوبيت يك شعر نباشد.


اما همانگونه كه درآغاز اشاره شد ،درك وفهم اين روابط تنها وقتي امكان پذير است كه ما عملكردهايمان را


درفضاي واقعي باتوجه به تاثيراتي كه پيدايش فضاي مجازي بركاركردهاي دنياي واقعي مي گذارد بررسي كنيم.مثلا شاعري كه امروزه راه اندازي وبلاگش سريعتر از چاپ كتابش اتفاق مي افتد و مي تواند با كليك كردن روي يك دگمه ،غزلي را كه صبح امروز سروده به گوش صدها نفر برساند؛شاعري كه نگاه جزئي نگر ونكته سنجش كه اقتضاي شرايط فعلي است، به جاي انتخاب سوژه هاي كلي و مفاهيم بنيادين به دنبال كاوش در جزئيات زندگي است؛شاعري كه بايد سريع بنويسد،سريع بخواند و سريع بينديشد،طبيعتا آثارش با آثار شاعري كه ماهها فرصت تفكروارائه اثر داشته  تفاوتهاي اساسي دارد و بيراه نخواهد بود اگر بخشي از اين تفاوتها را به صنعت ارتباطات وابسته بدانيم. چراكه ارتباط به طور كلي منبع فرهنگي را در اختيار مردم قرار مي دهد كه پيش ازگسترش آن فاقدش بوده اند، يك بيداري فرهنگي كه به معاني گوناگون ،جهاني است.(تاميلنسون،1381) كه اين بيداري فرهنگي درتمام حوزه ها اتفاق مي افتد به خصوص در عرصه شعر كه از عناصر فرهنگ ايراني به شمار مي رود وارتباط نزديكي با انديشه وشعور مردم داشته ودارد.

نتيجه گيري:

اين روزها زندگي تنها دردنياي واقعي جريان ندارد ودنياي امروز ديگر تنها دنياي خيابانها و خانه ها و مدرسه ها و كتابخانه ها نيست بلكه عمده منابع مطالعه و مشاهده را مي توان در فضاي مجازي هم جستجو كرد و يافت.دنياي امروز ديگر حتي دنياي كوهها و قله ها هم نيست و به قول تافلر نخبگان هرقدر هم كه روشن انديش باشند باز به تنهايي قادر به ايجاد تمدن جديد نيستند. ايجاد  تمدن جديد مستلزم نيروي همه انسانها است.(تافلر،1380)


الزامات جديد ، خواسته هاي نوين وشرايط تازه تمدني را تنها دنياي واقعي نمي تواند پاسخگو باشد چراكه شرايط ايجاد آنها بستگي زيادي به ظهور فضاي مجازي دارد ورشد اين فضا نيز باپديده جهاني شدن به طور اجتناب ناپذيري همراه است.بنابراين؛ اگر جهاني شدن و اثرات آن را ويژگي دورانمان بدانيم ،تغير الگوهاي فرهنگي درادبيات وشعر  هم قابل بررسي خواهد بود وهم مورد پذيرش. 

ژانر غزل پست مدرن ازتبعات زندگي شاعران امروز ايران درجامعه اي است كه مرزهايش به روي انديشه ها  ونگرشها واطلاعات متكثر وگوناگون باز شده است. تلويزيونها ،راديوها ،شبكه هاي بزرگ خبري ،سايتهاي تفريحي واطلاعاتي ،شبكه هاي ماهواره اي ،اينترنت و…وتبعات فرهنگي و اقتصادي واجتماعي و رواني استفاده از آنها ونقش مسلمي كه درشكل گيري احساسات وعقايد آدمي ايفا مي كنند،بدون شك درپيدايش يك چنين ژانري بي تاثير نبوده اند و غزل نوين هم مانند ساير عناصر فرهنگي جامعه ازمواجه شدن با پديده هايي كه در قالب جهاني شدن دريچه هاي تازه اي را به روي انديشه ها و عقايد ما مي گشايند،اجتناب نكرده است ونمي توانيم تاثيرات اين پديده هاي تازه را بر روند خلق و شكل گيري آثار ادبي دوران خودمان انكار كنيم.چرا كه به نظر مي رسد دايره تاثير و تاثر فضاي مجازي كه در آغاز اين نوشتار هم از آن با عنوان نقطه عطف دوران ما ياد كرديم ، محدوده ادبيات را نيز به راحتي دربرگرفته است.

 

 

 منابع :

 

1 ـ تافلر ، الوين و هايدي (1380) به سوي تمدن جديد ، ترجمه محمدرضا جعفري ، تهران،انتشارت علم
 

2 ـ تاميلنسون ،جان (1381) جهاني شدن فرهنگ ، ترجمه محسن حكيمي ، تهران ، دفتر پژوهشهاي  فرهنگي

 

3 ـ خوانساري ، هادي (1382) چريكهاي جوان ، بوشهر ، انتشارات شروع

 

4 ـ رجايي ، فرهنگ (1382) پديده جهاني شدن:وضعيت بشري و تمدن اطلاعاتي ، ترجمه عبدالحسين آذرنگ ، تهران ،انتشارات آگاه

5 ـ سلحشور ، يزدان ، غزل غزلهاي هفتاد ، روزنامه ايران، 26 مرداد 1381

 

6 ـ عاملي ، سعيد (1382) دوجهاني شدنها و جامعه جهاني اضطراب، نامه علوم اجتماعي ، ش22

 

7 ـلنگرودي ، شمس (1381) جريان رسميت يافته .

 

8 ـ موسوي ، مهدي (1382) غزل پست مدرن ، Bahal3.persianblog.com    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:13  توسط ندا   | 

 

خلاصه كتاب (چه كسي پنير مرا برداشته است؟)                           

 

چهار شخصيت خيالي در اين داستان وجود دارد دو موش به نامهای اسنيف و اسکاری و دو آدم کوچولو به نامهای هم  و هام آنها بدون توجه به سن و جنس و نژاد يا مليت بيانگر بخشهاي ساده و پيچيده وجود ماست.

اسنيف : تغييرات را به خوبي تشخيص مي دهد.

اسکاري: به سرعت دست به کار مي شود.

هيم : تغييرات را انکار کرده و در برابر آن مقاومت مي کند او مي ترسد که تغييرها کار ها را خراب کند.

 

هاو: وقتي مي فهمد تغيير به موقعيت هاي بهتر منجر مي شود مي آموزد که خود را به موقع با تغييرات انطباق دهد.

اگرچه هر کدام از ما شبيه يكي از اينها عمل ميكنيم اما همگي در يك موضوع وجه مشترک داريم.

 

نياز به پيدا کردن راه صحيح در هزار توي زندگي و موفقيت در ايجاد تغيير.

بخش اول:

اين بخش تحت عنوان مجلس دوستانه تعدادي همکلاسي قديمي با يكديگر ديدار کرده و درباره

تلاش خود براي رویارويي با تغييرات پيش آمده در زندگي شان صحبت مي کنند.

 

بخش دوم :

داستان چه کسي پنير من را برده است نام دارد.

 

بخش سوم :

 

تحت عنوان بحث و گفتگو می باشد.

بخش اول

 

مجلس دوستانه

در این قسمت تعدادي دوست دور هم جمع شده اند تا در مورد اتفاقاتي که در زندگي براي هر يك روي داده بيشتر بدانند و بحث و گفتگو کنند.

 

اسامي افرادي که در ذيل مي آ يد همکلاسي ها مي باشند.

آنجلا:محبوبترين شاگرد کلاس بود . گفت : زندگي از آنچه که در مدرسه فکر مي کرديم خيلي متفاوت از آب در آمد. خيلي چيزها تغيير کرده است.

 

ناتان: که کسب و کار خانوادگي اش را در پيش گرفته گفته آنجلا را تائيد مي کند و مي گويد:

مطمئنا همين طور است.به همين دليل وقتی دیدند که او نیز به این موضوع علاقمند است تعجب کردند.

کار لوس : گفت من فکر می کنم چون از تغيير می ترسيم ، در مقابل آن مقاومت می کنيم.

همگی اگرچه به راههای جداگانه ای رفته بودند اما همگی احساسات متشابهي را تجربه می کردند. همه آنها سعی می کردند تا بر تغييرات غير منتظره ای که در سال های اخير در زندگیشان پيش آمده بود غلبه کنند ولی اکثرا که برای رويارويي با این تغييرات روش مناسبی در اختيار نداشتند.

بر این اصل مايکل شروع به تعریف داستان چه کسی پنير من را برده است می کند.

بخش دوم

 

داستان چه کسی پنير من را برداشته است؟

در این داستان 4 شخصيت وجود دارد دو موش و دو انسان.

نام موشها  اسنيف و اسکاری می باشند و نام آدم کوچولو ها هيم وهام می باشد.

موشها از مغز ساده يك جونده بر خوردار بودند ولی غريزه خوبی داشتند. آدم کوچولو ها نيز از مغزی  پر از تصورات و احساسات مختلف برخوردار بودند.

گرچه اين دو موش و دو آدم کوچولو با يكديگر متفاوت بودند اما در برخی موارد شبيه يكديگر عمل می کردند.

 

همه آنها هر روز صبح لباس مخصوص و کفش دويدن را به تن کرده از خانه های کوچکشان خارج می شدند و برای پيدا کردن پنير مورد علاقه خود در هزار توی پر پیچ  و خم به جستجو می پرداختند.

اسنيف و اسکاری برای يافتن پنير از روش ساده:  آزمایش و خطا استفاده می کردند.

آنها هر روز يك راهرو را طی می کردند اگر معلوم می شد خالی است برگشته و راهروی ديگری را انتخاب می کردند. راهرو های خالی از پنير را به خاطر می سپردند و به سرعت نقاط جديد تر را مورد بررسی قرار می دادند.

هيم و هاو مانند موشها از قدرت انديشه و تجارب گذشته خود بهره می گرفتند . اما در بيشتر موارد احساسات و تصورات انسانی نيرومندشان اوضاع را در دست می گرفت و شيوه نگرش آنها را تيره و مبهم می کرد. به اين ترتيب کوچولو ها زندگی در هزار توی پر پيچ و خم ، بغرنج تر و پر تنش تر می شد.

به هر حال روزی هر يك از آنها پنير مورد علاقه خود را در انتهای يكي از راهروها در جایگاه الف پیدا کردند.

از آن روز به بعد هر روز صبح زود هر يك از آنها به سوی جایگاه پنير می رفتند و همواره همان برنامه هميشگی را اجرا می کردند  منتهي بعد از مدتی هيم و هاو هر روز ديرتر از خواب بيدار می شدند آهسته تر لباس می پوشيدند و قدم زنان به سوی جايگاه پنير الف حرکت می کردند. آنها هيچ گاه فکر نکردند که اين پنير از کجا می آيد يا چه کسی آن را در آنجا قرار می دهد.

فقط تصور می کردند پنير هميشه در آنجا بوده و خواهد بود.

اما متاسفانه روزی طبق عادت هميشه وقتی به سراغ پنير در جايگاه الف رفتند دیدند چيزی از پنير نمانده. موشها تعجب نکردند چرا که می دانستند هر روز موجودی پنير کاهش می يابد به همين دليل خود را برای چنين امر غير قابل اجتنابی آماده کرده بودند و به طور غريزی میدانستند که بايد چه کار کنند. موش ها مسائل را بيش از حد تجزیه و تحليل نمی کنند . برای آنها ، مشكل و جواب آن هر دو ساده و بدون پيچيدگی است:

 

موقعیت در جايگاه پنير الف تغيير کرده بود ، به همين دليل اسنيف و اسکاری تصميم گرفتند تغيير کنند.

آنها هزار توي پر پيچ و خم را مورد جستجو قرار می دهند . در همين حال هيم وهاو وارد جايگاه پنير می شوند آنها چون به تغييرات کوچکی که هر روز در اطرافشان به وقوع می پيوست، توجهی نداشتند به همين دليل آنها آماده چنين وضعيتی نبودند.

به همين دليل قبول این واقعيت برای آنها خيلی مشكل بود  پيدا کردن پنير (خوشبختی) کار ساده ای نبود این موضوع برای آدم کوچولو ها معنايی بيش از داشتن مقدار کافی پنير برای هر روز به دنبال داشت  روش هيم و هاو برای کسب خوشبختی و کاميابی ، پيدا کردن پنير بود. آنها درباره معنا و مفهوم پنير تصور مخصوص به خود داشتند.

 

برای بعضی خوشبختی داشتن وسايل مادی است .برخی ديگر تندرستی يا مفهومی معنوی از سعادت می باشد.

اسنيف و اسکاری بلافاصله بعد از برخورد با اين تغيير حرکت کردند و جستجوی پنير را آغاز کردند. ولی هيم و هاو هيچ تغييری در خود به وجود نياوردند آنها نمی خواستند اين واقعيت را قبول کنند. اين وضعيت چيزی نبود که تصور می کردند. هيم و هاو گرسنه به خانه برگشتند اما هاو قبل از رفتن بر ديوار نوشت:

 

مهم تر از داشتن پنير ( خوشبختی) این است که آن را حفظ کنید.

 

آنها مدتها به جايگاه الف رفت و آمد کردند اما هيچ تغييری صورت نگرفته بود .

هاو گفت: همه چيز تغيير کرده است شايد لازم باشد ما نيز تغيير کنيم و کار ديگری انجام بدهيم. هيم در پاسخ گفت : چرا بايد تغيير کنيم ما انسانيم منحصر به فرديم اين قبيل مسائل نبايد برای ما اتفاق بيافتد و اگر اتفاق بيافتد حداقل بايد بتوانيم از آن بهره برداری کنيم.

دليل هيم برای باقی ماندن در همان حال اين بود که ما مسبب ايجاد اين مشكل نيستيم ديگران باعث آن هستند پس ما نبايد تغييری در خود ايجاد کنيم.

سپس هاو تصميم می گيرد تغيير کند. وی با خود گفت:

دير اقدام کردن بهتر از هرگز اقدام نکردن است.

در اين مدت اسنيف و اسکاری به راه خود ادامه می دادند. و به چيزی جز يافتن پنير فکر نمی کردند. آنها مدتها چيزی پيدا نکردند اما سر انجام جايگاه پنير ب را يافتند. هاو قبل از حرکت تکه سنگی برداشت و روي ديوار نوشت به اميد آن که هيم درباره آن فکر کند.

اگر تغيير نکنيد نابود خواهيد شد.

هاو به راه خود ادامه داد و در راه به دوستش هيم فکر می کرد. وی معتقد بود که اگر کمی سختی متحمل شود حتما نتيجه خواهد داد.

هاو می دانست که:

 برخی اوقات ترس ، خوب و مفيد خواهد بود . مثلا وقتی از کارهايی که در حال خراب شدن است می ترسيد و هيچ اقدامی نمی کنيد ترس وادارتان می کند دست به کار شويد . اما اگر آنچنان بترسيد که نتوانيد هيچ کاری انجام دهيد در این حالت ترس، مضر و زيان آور خواهد بود.

هاو معتقد بود که اگر فرد خود با تغييرات انطباق دهد کار ها بهتر خواهد شد.

هاو به شيوه دو گام به جلو و يك گام به عقب پيشروی می کرد.

هاو پس از مدتی شك کرد که آيا توقع پيدا کردن پنير تازه انتظاری واقع بينانه است يا نه؟

اما در پاسخ می گفت هر قدر هم ناراحت کننده و آزار دهنده باشد ولی در عمل از ماندن در جایگاه بدون پنیر بهتر است.

هاو تصميم گرفته بود هوشيارتر باشد: منتظر وقوع تغيير بوده و آن را پيش بينی کند وقتي تغييری حادث شود به غرايز ذاتی خود اعتماد کند و با تغييرات هماهنگ شود.

هاو مدام در طول راه روی ديوارها مطالبی را می نوشت به اميد آن که اگر روزی هيم بيايد آنها را خوانده و به راه خود ادامه دهد.

هاو پس از مدتی حرکت ايستاد تا استراحت کند روی يكي از ديوارها نوشت:

پنير را بو کن تا بفهمی کهنه است يا تازه.

هاو می دانست که قدرت جسمی خود را از دست داده و می ترسيد که زنده نماند هاو خيال می کرد بر ترس خود غلبه کرده اما بيش از آنچه تصور می کرد ميترسيد.

وی هيچگاه علت ترس خود را نمی شناخت اما اين باره در اين شرايط ضعف و ناتوانی می دانست که از تنها بودن وحشت دارد.

برای اين که هم به خود يادآوری کرده باشد و هم نشانه ای برای دوستش هيم باقی بگذارد تا از آن راهنمائی بگيرد روی ديوار نوشت:

اگر در مسير جديدی حرکت کنی ، پنير تازه پيدا خواهی کرد.

 

هاو از مرگ می ترسيد. سپس به ترس خود خنديد و متوجه شد که:

 

ترس کار ها را خرابتر می کند.

هاو کاری را که اگر نمی ترسيد انجام می داد در پيش گرفت، و در مسير جدید حرکت کرد. در طول راه احساس خوشی و کاميابی می کرد علت آن را نمی دانست . اما پس از مدتی متوجه شد چرا خوشحال است و احساس کاميابی ميكند و ايستاد و مجددا روی ديوار نوشت:

وقتی بر ترس خود غلبه کنی، آزاد خواهی شد.

 

او فهميد که ترس ، او را اسير کرده بود ولی حرکت در مسير جديد به او آزادی اعطا کرده است.

او از تصور پيدا کردن پنير لذت می برد  روي ديوار نوشت:

لذات تصور خيالی پنير تازه، مرا به سوی آن هدايت می کند.

هاو فکر خود را به آنچه که به دست آورد ، متمرکز می کرد نه به آنچه که از دست داده بود.

وی پس از مدتی به مقداری پنیر تازه ای دست یافت که تا به حال نخورده بود مقداری از آن را خورد و قوای از دست رفته خود را به دست آورد. هاو فهميد که اگر زود تر حرکت کرده بود احتمالا در آنجا مقدار زیادی پنير پيدا می کرد. او نتيجه گرفت و با خود روی ديوار نوشت :

اگر زودتر و سريع تر حرکت کنی به پنير تازه دست خواهی يافت در غير این صورت چيزی جز پنير کهنه نصيبت نمی شود.

هاو مقداری از پنير را به دوستش هيم برد اما هيم نپذيرفت و گفت : پنير جدید دوست ندارم . اين چيزی نيست که قبلا داشتم .فقط می خواهم پنير خودم را برگردانند . و تا وقتی که به چيزی که می خواهم نرسم هيچ تغييری ايجاد نمی کنم .

هاو از گفته های دوستش ناراحت شده بود ،ولی حقايقی را که کشف کرده بود دوست داشت و از اين که تحت تاثير ترس و وحشت خود قرار ندارد ، خوشحال بود و از آنچه که تا کنون انجام می داد لذت می برد و از لحاظ روحی و جسمی تقويت می شد.

هاو وقتی اين موضوع را دريافت ، لبخندی زد و روی ديوار نوشت:

جستجو در هزار تو ، بی خطر تر از ماندن در جايگاه بدون پنير است.

هاو دريافت که:

ترس باعث می شود شخص درباره اوضاع و شرايط نا مناسب اغراق کند و موقعيت را بدتر از آنچه هست تصور نماید.

او  قبلا از پيدا نکردن پنير ناراحت بود و حتی حاضر نبود به جستجوی خود ادامه دهد اما از زمانی که سفر خود را آغاز کرده بود ، به اندازه کافی پنير پيدا می کرد حتی اميدوار بود که پنير بيشتری خواهد یافت. به نظر هاو فقط پيشروی و حرکت به جلو، هيجان انگيز بود.

هاو دريافت که :

تغيير امری طبيعی است که به طور مداوم به وقوع می پيوندد و اگر مراقب باشد و پيش بينی کند ، هيچ تغييری او را شگفت زده نخواهد کرد.

هاو وقتی متوجه شد که باورها و تصورات قدیمی اش تغییر کرده اند، توقف کرد و روی ديوار نوشت:

با تصورات منسوخ و قديمی به پنير تازه (خوشبختی تازه) نخواهی رسيد.

هاو در طول راه به آموخته های جديد خود می انديشيد و متوجه شد که:

تغيير تصورات موجب تغيير رفتار و اعمال آ دمی می شود.

هاو در طول سفر خود فهميد می توانيم معتقد شويم که :

يك تغيير به ما آسيب می رساند و لذا در برابر آن مقاومت کنیم و يا بر عکس، می توانيم باور کنیم که پنير تازه پيدا خواهيم کرد و در نتيجه ، تغيير را با آغوش باز بپذيريم. همه اينها بستگی به نوع باورها و تصوراتی که به آنها معتقديم دارد.

 

روی ديوار نوشت:

وقتی باور کنی که می توانی پنیر تازه پيدا کنی و از خوردن آن لذت ببری، در واقع مسير خود را تغيير داده ای.

هاو در طول راه به دوستش هيم می انديشيد و اميدوار بود که از کار خود پشيمان شده و به مسير صحيح قدم بگذارد و با خواندن جملات روی ديوار راه خود را پيدا کند. روی ديوار درباره موضوعی که مدتی فکرش را مشغول کرده بود نوشت:

توجه:

تغييرات کوچک اوليه کمک می کند تا خود را با تغييرات بزرگتری که از راه می رسند، انطباق دهی.

سپس هاو در طول يک راهروی ناشناخته پيشروی می کرد که جايگاه  پنير ب را پيدا کرد در آنجا دوستان قديمی اش اسنيف و اسکاری را دید اندام فربه شان نشان می داد که مدتی است در آنجا به سر می برند.او فورا مقداری از پنير دلخواهش خورد و موشها با سر حرکت او را تاييد کردند سپس با دهان پر از پنير روی ديوار نوشت:

درود بر تغيير و دگرگونی!

او دريافت که:

بهترين راه دريافت خود عبارت است از: خنديدن به حماقتها و اشتباهات خود.

 

هاو درباره اشتباهات گذشته خود تامل کرده و از آنها برای برنامه ريزی آينده استفاده نمود.

متوجه شد که برای رويا روئی با تغييرات بايد از نکات زير استفاده نمود:

 

* مسائل را تا آنجا ممکن است ، ساده نگه دارید ، قابل انعطاف باشيد و به

سرعت خود را تغيير دهيد.

 

* مسائل  و موضوعات را بيش از حد پيچيده نکرده و با تصورات توام با ترس و وحشت ، خود را آشفته و سرگردان نکنيد.

* دقت کنيد که تغييرات کوچک از چه زمانی آغاز می شود، زيرا در اين صورت می توانيد خود را برای مقابله با تغييرات بزرگی که از راه می رسد ، بهتر آماده سازيد.

هاو آموخته های جدید خود را مرور کرده و خلاصه ای از آنها را روی بزرگترين ديوار جايگاه (ب )اينچنين نوشت:

 

* وقوع تغيير امری طبيعی است.

* پيش بينی تغيير .

منتظر باشيد روزی پنير تمام شود.

* کنترل تغيير .

پنير را بو کن تا بفهمی کهنه است يا تازه.

* انطباق سريع و به موقع با تغيير .

اگر زود تر و سريعتر حرکت کنيد ، به پنير تازه دست خواهيد يافت در غيراينصورت چيزی جز پنير کهنه نصيبتان نمی شود.

* تغيير کنيد.

با تمام شدن پنير خود را تغيير داده و حرکت کنيد.

* از تغييرات لذت ببريد .

ماجراجو و اهل عمل باشيد تا از طعم دلپذير پنير تازه بهره مند شويد.

* خود را به سرعت تغير دهيد و بارها از آن لذت ببريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:57  توسط ندا   | 

نقدي بر «ديشب بابا تو ديدم آيدا» ساخته رسول صدرعاملى
 تحميل يا تحمل
 
ديشب باباتو ديدم آيدا آخرين بخش از سه گانه اى است كه طى 8 سال اخير، رسول صدرعاملى در خصوص مسائل نوجوانان ساخته است. فيلم اول، دخترى با كفش هاى كتانى بود كه پختگى يك دختر نوجوان را در گذر ميان واقعيات اجتماعى شهر و فاصله گرفتن از تخيلات خام راجع به عشق بيان مى كرد. فيلم دوم، من ترانه پانزده سال دارم بود كه مقاومت يك دختر نوجوان تنها را در برابر خشونت   هاى پنهان جامعه مردمحور و كاميابى او در رسيدن به هدفش كه تشكيل يك خانواده جمع و جور بود نشان مى داد. حالا فيلم سوم بستر ديگرى را در خصوص دغدغه هاى نوجوانى برگزيده است.
 اگر فيلم اول راجع به «آگاهى» بود و فيلم دوم در مورد «استقامت»، فيلم سوم عنصر «تساهل» را مدنظر قرار داده است و به نظر مى رسد اين مسير يك مسير منطقى در خصوص بلوغ باشد، بدان معنى كه هر يك از اين ? عنصر مراحلى است كه در يك روند متداول در بلوغ به چشم مى خورد.
 هر انسان كه به مرحله بلوغ مى رسد ابتدا براساس آگاهى هايش مفروضاتى را براى خود نهادينه فكرى / عاطفى مى كند و براساس آنها به مقاومت و استقامت مى پردازد، ولى رفته رفته حقايق موجود در متن زندگى او را به موقعيتى مى رساند كه در برخى ابعاد سكوت و صبر و مدارا را چاره سازتر و دست كم، كم خطرتر از ميل به مقاومت ارزيابى مى كند و اين مرحله پختگى نهايى در سنين بلوغ و آمادگى براى ورود به سنين بزرگسالى است. بنابراين سه گانه صدرعاملى دست كم در خصوص مضمون، پيكره اى مرتبط و منسجم است و تعامل ارگانيك بين تم اين سه فيلم، از آنها كليتى واحد ساخته است.
 موضوع ديشب باباتو ديدم آيدا، حكايت دخترى دبيرستانى است كه با يك بحران عاطفى روبه رو مى شود و اصلاً آغاز فيلم نيز بر مبناى همين بحران شكل مى گيرد و حتى نامگذارى اثر هم با بهره بردارى از عبارت بحران زايى است كه دوست صميمى آيدا، ساناز خطاب به او مى گويد و منظومه ذهنى آيدا را مخدوش مى سازد. بنابراين فيلم خارج از الگوى كلاسيك و آشناى روايت پردازى عمل مى كند و از همان اول، شخصيت اول داستان و به تبع او، مخاطب را درگير يك بحران مى  كند: آيا پدر آيدا با زن ديگرى رابطه دارد؟ آيا او يك خائن است؟
 مسير بعدى فيلم، كيفيت برخورد آيدا با اين بحران است كه مثل خوره روحش را مى خورد و او كه نمى تواند اين امر را با كس ديگرى از خانواده كم  جمعيتش مطرح كند (چرا كه نه هنوز اطمينانى حاصل كرده است و نه موقعيت مادرش را مناسب و آماده چنين مواجهه اى مى داند)، جز سرك كشيدن به خلوت پدر چاره ديگرى را نمى جويد و اين روند تقريباً تا فصل ماقبل آخر در فيلم ادامه پيدا مى كند. زير نظر گرفتن پدر (مكالمات تلفنى، غافلگير كردنش با سئوالات خاص _ مثل يادآورى سالگرد ازدواج - و تعقيب او) اصلى ترين رهيافتى است كه آيدا به منظور تبيين وضعيت پدر و بحران عاطفى اش در پيش مى گيرد، رهيافتى كه مورد مخالفت دوست صميمى او، ساناز، قرار مى گيرد. در اين جا بحث تقابل بين دو ديدگاه پيش مى آيد كه به نوعى جوهره فيلم نيز از همين موضوع نشأت مى گيرد. آيا ورود به حوزه خصوصى افراد (يا به تعبير ساناز دنياى يواشكى) به منظور حل يك بحران بزرگ، جايز است يا خير؟ نحوه پايان بندى فيلم كه آشتى آيدا با پدرش و خوردن سهم خود از كيك را پس از مواجهه آيدا با واقعيت تلخ و تكان دهنده اى كه در جست  وجويش بود ترسيم مى كند، دلالت بر آن دارد كه پاسخ فيلمساز به اين سئوال منفى است.
 فيلم اصولاً در پى تبيين اين انگاره است كه احترام به حوزه خصوصى ديگران، نياز به روحيه تساهل و مدارا دارد و بدون آن نه تنها بحرانى حل نمى شود كه بر ابعاد آن افزوده نيز مى شود. موقعيت نابسامان زندگى ساناز و حكايت بحران نامزدى يكى از دوستان آيدا آينه اى از همين وضعيت بحران زا است. آيدا به عينه مى بيند كه اگر دست به افشاگرى در خصوص موقعيت خصوصى پدر بزند، آينده اى برايش رقم مى خورد كه چه بسا مقارن با اوضاع نابهنجار ساناز و ديگران باشد و از همين سكوت براى حفظ حريم خانواده ولو با وجود يك رقيب عاطفى ديگر، بسيار عاقلانه تر از اقدامى است كه فروپاشى اين مجموعه را در برداشته باشد. اين پاسخ نهايى به امتحانى است كه براى آيدا از آغاز شكل گيرى اين بحران تدارك ديده شده است و حضور مستمر آيدا همراه با تاخيرهاى هميشگى در امتحان هاى مدرسه اش كه همواره با يك زاويه ثابت ثبت مى شود، تداعى گر همين امتحان بزرگ است، امتحانى كه دروازه ورود او از نوجوانى به بزرگسالى است و آيدا كه سرانجام در آخرين جلسه امتحان به موقع حضور مى يابد، بلوغ فكرى / حسى خود را با امتناع از كنجكاوى بيشتر در خصوص پدر نشان مى دهد. او با عمل نمادين شليك به مغزش با انگشت هايش، تصورات پيشين خود را نابود مى كند و پا به مرحله جديدى مى  گذارد كه خط كشى بين امور خصوصى و عمومى آدم ها شاخصه اصلى آن است و داشتن روحيه فردگرايى و تسامح در برابر آنچه كه به هر حال شايد چندان مورد طبع نيز نباشد از مقررات نانوشته آن به حساب مى آيد. اما اين جا يك سئوال پيش مى آيد. در اين كه تساهل و مدارا از خصوصيات يك انسان پخته است و اصولاً ويژگى هايى اساسى براى بهتر زيستن از دنياى مدرن معاصر به شمار مى رود شكى نيست و همان طور كه در آغاز اين يادداشت آورده شد، آخرين مرحله از بلوغ يك انسان پس از كسب آگاهى و تمرين براى استقامت در برابر تهديدات قبلى تجليات اين آگاهى به حساب مى آيد.
 اما موضوع ديشب باباتو ديدم آ يدا تا چه حد مصداق مناسبى براى تبيين لزوم تساهل در زندگى اجتماعى است؟ آن چه در نهايت از آيدا سر مى زند، بيش از آنكه معرف تساهل و تسامح و مدارا باشد، مبين يك جور روحيه محافظه كارى است و همان سان كه مى دانيم محافظه كارى با تساهل تفاوت فراوان دارد. در تساهل با حفظ عقيده و مرام خويش به دنبال تعامل با ديگران مى رويم و بدون آن كه عقايد ديگران را تسليم وار بپذيريم تحمل مى كنيم تا مجالى مسالمت آميز براى تداوم ارتباط انسانى و فكرى وجود داشته باشد. اما محافظه كارى حكايت از روحيه انفعال و تسليم دارد كه هيچ ربطى به تساهل (كه رفتارى كنش مندانه است) ندارد. سكوت پايانى آيدا به معناى تحميل شدگى است و نه تحمل پذيرى، ضمن آن كه حوزه خصوصى پدر به دليل نسبتى كه با آيدا و مادر آيدا دارد، چندان هم خصوصى نيست و اتفاقاً اين اقدام اوست كه نوعى تداخل عاطفى در امور خانوادگى اش محسوب مى شود.
 مراوده پدر با زنى ديگر، هر چقدر هم كه آن زن محكوم باشد و هر چقدر هم كه پدر كم و كسرى براى خانواده خودش باقى نگذارد، باز هم چندان مناسبتى با تعهد عاطفى او ندارد و اين مخدوش شدن تعهد، مرزهاى خصوصى اين حوزه را از هم فرومى پاشد و توجيه منطقى براى عدم ورود به آن باقى نمى نهد. با اين حساب، ايدئولوژى فيلم اگرچه در كليت درست مى نمايد، اما در مصداق يابى چندان مقرون به صواب نيست.
 سكوت آيدا در مقابل خدشه دار شدن تعهد خانوادگى و عاطفى پدرش، چه بسا ابعاد بحران را سال ها بعد گسترده تر سازد. كسى چه مى داند؟ شايد افشاگرى او، ولو اگر به قيمت طلاق تمام مى شد - كه آن هم چندان معلوم نيست _ وضعيت بسامان ترى را از اين سكوت تحميلى حاصل مى آورد. اين سكوت بيشتر حكايت از آتش زير خاكسترى دارد كه سال ها بعد مى تواند تعهدشكنى پدر را پردامنه  تر سازد. يادمان باشد هر سكوت و انفعالى به معناى تساهل نيست و هر فريبكارى پنهانى هم مترادف با حوزه خصوصى نيست. 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:44  توسط ندا   | 

آداب و سنت‌هاي عيد غدير خم

رسا، سرويس فرهنگي ـ آن چه در پي مي‌آيد، آدابي است كه بزرگان به منظور گراميداشت عيد سعيد غدير خم تعليم فرموده‌اند.

روز عيد سعيد غدير يكي از اين ايام سرورآل محمد(ص) است كه بعنوان «عيدالاكبر» ناميده شده است. اين روز، روز اكمال دين و اتمام نعمت هاي پروردگار، به خاطر واقعه غدير و انتصاب شايسته و بحق حضرت علي(ع)- به امر الهي- به جانشيني رسول معظم(ص) مي باشد.
از اين‌رو شايسته خواهد بود كه به پاس قدرداني از اين نعمت عظيم الهي و عرض ادب به ساحت مقدس اميرالمؤمنين علي(ع)، عيد سعيد غدير را در خانواده و اجتماع با شكوه فراوان برگزار نماييم و از بركات معنوي اين روز عزيز بهره مند باشيم؛ آمين.
آنچه در اين مختصر تقديم مي گردد آدابي است كه بزرگان به منظور گراميداشت اين روز عزيز تعليم فرموده اند كه به شرح زير از نظرتان مي گذرد:
1- روزه:
روزه عيد غدير از مستحباتي است كه مكرر بر آن سفارش شده است. اميرالمؤمنين(ع) در خطبه اي كه در روز عيدغدير ايراد كردند، فرمودند: روزه عيد غدير از مستحباتي است كه خداوند بدان فراخوانده است.
حضرت امام صادق(ع) فرمودند: «يجب عليكم صيامه شكرالله و حمدالله»
برشما لازم است كه در روز عيد غدير، براي سپاسگزاري از خداوند و ستودن او، روز بگيريد.
شخصي از امام صادق(ع) پرسيد چه كاري شايسته روز غدير است و چه عاملي در آن، استحباب دارد؟
حضرت پاسخ دادند: روزه و...
پاداش روزه عيد غدير:
امام صادق(ع) فرموده اند: «روزه داشتن در روز عيدغدير پاداشي معادل روزه گرفتن در همه عمر دنيا را دارد.»
يا فرموده اند: «روزه داشتن روز عيد غديرخم، كفاره گناه شصت سال است.»
2- افطاري دادن:
از اعمالي كه به انجام آن در روز عيد غدير سفارش شده است، افطاري دادن به روزه داران است.
حضرت علي(ع) فرمودند: «كسي كه در شامگاه عيد غدير، به يك مؤمن افطاري دهد گويا يك ميليون نفر از پيامبران، شهيدان و صديقان را افطاري داده است. حال، چگونه است پاداش كسي كه گروهي از مردان و زنان را افطاري دهد و من ضامنم نزد خدا كه از كفر و فقر آسوده گردد و اگر در همان روز يا همان شب تا عيد غدير سال ديگر بميرد، بر خداوند است پاداش او.»
3- اطعام:
از سنت هاي مؤكد ديگر در روز عيد غدير پذيرايي از مؤمنان است.
امام صادق(ع) يكي از وظايف عيد غدير را چنين فرمودند: «و اطعم اخوانك»
و برادرانت را طعام ده.
4- آراستن:
از ديرباز، عيدها و جشن ها با نظافت، غبارزدايي، پيراستن و آراستن همراه بوده است. شيعيان بايد اين روشها را براي عيدغدير نيز رعايت نمايند؛ چرا كه حضرت امام رضا(ع) مي فرمايند:«روز غدير، روز آراستن و زينت است پس هركس براي روز غدير، زينت كند، خداوند هر خطاي كوچك و بزرگ او را مي آمرزد و فرشتگاني را به سوي او مي فرستد، آنان نيكي هاي او را مي نگارند و مراتبش را تا عيد غدير سال آينده بالا مي برند. اگر او جان دهد، شهيد مرده است و اگر زيست كند، خوشبخت زيسته است.»
پس چه زيبا خواهد بود كه سر در منازل و اماكن عمومي- تجارتي و اداري چراغاني شود تا شامل اين پاداش بزرگ گردد.
5- لباس نو پوشيدن:
ما ايرانيان در عيد نوروز كه عيد تحويل سال است نه تحول انسان، لباس نو مي پوشيم، پس چرا در عيد بزرگ ولايت، تن پوش نو نپوشيم؟ بجا خواهد بود كه در اين روز بزرگ لباس نو بپوشيم و بپوشانيم.
حضرت امام صادق(ع) مي فرمايد: «و ان يلبس المؤمن انظف ثيابه و افخرها»
يكي از وظايف روز غدير اين است كه مؤمن، تميزترين و گرانقدرترين جامه هاي خويش را بپوشد.
6- بوي خوش:
اسلام درباره بكارگيري بوي خوش و زدن عطر سفارش زياد دارد. بخصوص در ايام عيد سعيد غدير سفارش ويژه اي نسبت به اين سنت خوب مي كند. امام صادق(ع) در پي وظايف مؤمن در روز غدير فرمودند: «و يتطيب امكانه و انبساط يده»
و مؤمن، به اندازه توان و دست باز بودنش، بوي خوش استعمال كند.
7- ديدار با مؤمنان:
زيارت برادران مؤمن از سنت هاي مهم در اسلام است، ليكن در روز عيد غدير، ديد و بازديد جزو يكي از شعائر مذهبي و ولايي مي گردد و بيشتر و بهتر مورد سفارش قرار مي گيرد و پاداش افزونتري مي يابد.
«هركس در روز غدير به ديدار مؤمني رود، خداوند، هفتاد نور در قبرش داخل كند و قبرش را بگستراند و هر روز، هفتاد هزار فرشته به زيارت قبرش آيد و به او مژده بهشت دهد.»
8- مصافحه (دست دادن):
دست دادن باعث افزايش محبت دو برادر ديني و سبب ريزش گناه و آمرزش مي گردد و دست دادن در روز عيد غدير كه عيد ولايت است جلوه ديگري دارد، به همين جهت در اين روز مصافحه (دست دادن) مورد تأكيد و سفارش قرار گرفته است.
حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) فرمود: «و اذا تلاقيتم فتصافحوا بالتسليم»
در روز غدير، هنگامي كه باهم ملاقات مي كنيد همراه با سلام كردن به يكديگر دست بدهيد.
9- تبريك گفتن:
رسم ديرين بشر اين است كه وقتي نعمتي به انسان مي رسد يا پيروزي نصيبش مي شود تبريك گفتن لازمه آن است، و تبريك گفتن در روز عيد غدير از شعائر شيعه مي باشد و مي شود گفت گرم ترين و واقعي ترين تبريك ها براي عيد غدير است.
حضرت رضا(ع) مي فرمايد: «و هو يوم التهنيه يهني بعضكم بعضاً فاذا لقي المؤمن اخاء يقول:
الحمدلله الذي جعل من المتمسكين بولايه اميرالمؤمنين و الائمه سلام الله عليهما»
روز عيد غدير روز تهنيت گويي است، بعضي از شما به بعض ديگر تهنيت بگويد و هرگاه مؤمني با برادرش برخورد كرد، بگويد، ستايش مخصوص خداوندي است كه ما را از پيوستگان به ولايت اميرالمؤمنين(ع) و امامان(ع) قرار داد.
10- دلجويي و مهرورزي متقابل:
حضرت رضا(ع) روز غدير را «يوم التودد» خواندند يعني روز مهر ورزيدن.
در چنين روزي بايد معتقدان به ولايت غم را از دل دوستان حضرت به هر نحوي كه مقدور باشد برطرف نمايند.
11-ايجاد زمينه هاي شادماني:
عيد غدير يادآور بزرگترين و گرانقدرترين خاطره اسلام است يعني خاطره استمرار رسالت پيامبر(ص) به امامت علي(ع)
در چنين روزي نه تنها خود بايد دلشاد باشيم بلكه بايد زمينه شادماني ديگر برادران ايماني را هم فراهم بياوريم.
حضرت رضا(ع) مي فرمايند: «سر فيه كل مؤمن و مومنه »
(در روز غدير) هر مرد و زن مؤمني را شادمان سازيد.
12-پيوند با بستگان و خويشان:
از سفارشات موكد اسلام صله رحم است. در اين روز زمينه اين عمل الهي كاملا فراهم است.
حضرت صادق(ع) صله رحم را يكي از اعمال روز غدير برشمردند. «شايسته است (در روز غدير) با نيكي كردن، روزه گرفتن، نماز خواندن و صله رحم به سوي خداوند متعال، تقرب جوييد.»
13-فراهم كردن آسايش بيشتر خانواده:
يكي از دستورات اسلام ايجاد زمينه هاي لازم در جهت راحتي و آسايش خانواده است و به مناسبت عيد غدير تاكيد بيشتري شده است.
حضرت امام صادق(ع) مي فرمايند: «و يوسع الرجل فيه علي عياله»
در روز غدير، مرد، بايد آسايش زندگي را افزايش دهد.
14-كارگشايي و رفع نياز مردم:
برآورده ساختن نيازهاي مردم و رفع گرفتاري آنان از سنت هاي پسنديده در اسلام است و به انجام اينگونه كارها تاكيد فراوان شده است.
صاحب ولايت، علي(ع) مي فرمايند: «والبر فيه يثمرالمال و يزيد في العمر»
نيكي كردن (در روز غدير) ما را ثمربخش مي سازد و بر عمر مي افزايد.
15-هديه دادن:
هديه دادن و گرفتن با رعايت ضوابط شرعي كار پسنديده اي است و اثرات رواني خاصي مخصوصا در كودكان و نوجوانان دارد و بهترين زمان هديه دادن، عيد غدير است.
و حضرت رضا(ع) عيد غدير را روز هديه و بخشش مي نامد: «يوم الحباء و العطيه »
(عيد غدير) روز بخشش و هديه دادن است.
16- ابراز برائت:
اعلام بيزاري از دشمنان خداوند از پايه هاي اساسي اسلام است، و روز غدير، روز بيزاري از كساني است كه با نپذيرفتن امامت حضرت علي(ع) آشكارا با خدا و با پيامبر خدا مخالفت نمودند و بزرگترين جنايت و خيانت را به تاريخ بشريت كردند و در حقيقت اين عدم پذيرش سرآغاز تمام بدبختي ها و بيچارگي ها بود.
بنابراين، روز غدير، روز برائت از اين همه ستمكاري و ستمكاران است. در يكي از دعاهاي روز غدير آمده است: «ما بيزاري مي جوييم از آن كس كه از علي(ع) بيزاري جويد و دشمن داريم آن كس كه علي (ع) را دشمن دارد.»
17- كثرت در فرستادن صلوات:
حضرت رضا (ع) در وصف عيد غدير فرمود: «يوم اكثار الصلوه علي محمد و آل محمد»
روز غدير روز صلوات فرستادن فراوان بر محمد و آل محمد است.
18- غسل:
امام صادق (ع) فرمودند: «هنگامي كه روز غدير فرا برسد بايد در فراز آن (هنگام ظهر) غسل كرد.
19- نماز و نيايش:
روز عيد غدير بهترين فرصت و موقعيت براي نيايش است. چرا كه روز غدير، روز سپاس و ستايش به پيشگاه حضرت احديت است.
حضرت رضا (ع) مي فرمايد: روز غدير روزي است كه خداوند بر توان كسي كه او را نيايش كند، مي افزايد.
و فرمود: «روز غدير روزي است كه دعا در آن مستجاب مي گردد.»
نماز عيد غدير دو ركعت است كه بايد در هر ركعت پس از حمد ده مرتبه سوره توحيد، ده بار آيه الكرسي و ده مرتبه سور قدر را بخواند وقت نماز نيم ساعت پيش از ظهر است. پاداش اين نماز برابر است با صد هزار حج، صد هزار عمره، و هرچه از خداوند بخواهد برآورده مي شود.
20- زيارت:
زيارت يكي از سنن سازنده اسلامي است. چه از نزديك چه از دور، زيارت يك پيوند معنوي بسيار قوي بين شيعه و مقدساتش است و از جمله آنها زيارت حضرت علي (ع) از دور و نزديك است.
امام رضا (ع) به پسر ابي نصر فرمودند: «هرجا كه باشي، در روز عيدغدير در بارگاه اميرالمومنين (ع) حاضر باش. بي ترديد، خداوند، گناهان شصت ساله هر مرد و زن مومن را مي آمرزد و چند برابر آنچه در ماه رمضان، شب قدر و شب عيد فطر از آتش آزاد ساخته در آن روز آزاد مي سازد.»
21- خواندن دعاي ندبه:
طبق مدارك معتبر خواندن دعاي ندبه در چهار عيد مستحب است: جمعه، فطر، قربان و غدير.
توجه به فرازهاي آن بخصوص آن قسمت كه در رابطه با غدير و خلافت حضرت علي (ع) مي باشد ضروري است.
22- پيمان برادري (عقد اخوت):
سنت عقد اخوت (برادري) در اسلام به زمان پيامبر اكرم (ص) مي رسد. در آن موقع پيامبر (ص) بين مهاجرين و انصار پيمان برادري را منعقد نمودند و بجا خواهد بود كه اين پيمان برادري در روز عيد غدير ميان مومنان برقرار گردد.
براي نحوه بستن عقد مي توان به مفاتيح الجنان مراجعه كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:28  توسط ندا   | 

غدير در شعر و ادب فارسى

آية الله كمپانى:ساقى خم غدير

عيد غدير خم مبارك.

باده بده ساقيا،ولى ز خم غدير 
چنگ بزن مطربا،ولى به ياد امير

 

وادى خم غدير،منطقه نور شد 
باز كف عقل پير،تجلى طور شد

آية الله كمپانى:غدير،حديثى از قديم

ولايتش كه در غدير شد فريضه امم‏ 
حديثى از قديم بود ثبت دفتر قدم

كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم‏ 
مكمل شريعت آمد و متمم نعم

شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى:نوبت خم و غدير است

امروز بگو،مگو چه روز است؟ 
تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز 
آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن‏ 
بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق‏ 
شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود پرده برداشت‏ 
رخساره خويش جلوه‏گر داشت

امروز كه روز دار و گير است‏ 
مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم‏ 
وقت خم و نوبت غدير است

امروز به امر حضرت حق‏ 
بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار 
آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند 
امروز به يك پياله مستند

مصطفى محدثى خراسانى:انتظار آسمان در غدير

ملتهب در كنار يك بركه‏ 
روح تاريخ پير منتظر است

دست خورشيد تا نهد در دست‏ 
آسمان در غدير منتظر است

بر سر آسمانى آن ظهر 
آيه‏هاى شكوه نازل شد

مژده دادند آيه‏هاى شكوه‏ 
دين احمد تمام و كامل شد

محمد على سالارى:نام غدير حك بود بر جبينم

سر زد از دوش پيمبر،ماه در شام غدير 
تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير

مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش‏ 
نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير

دين خود را كن مكمل با ولاى مرتضى‏ 
خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير

مى‏شود مست ولاى مرتضى،از خود جدا 
هر كه نو شد جرعه‏اى از باده جام غدير شد

بپا هنگامه‏اى در آسمان و در زمين‏ 
تا ولايت شد على را ثبت،هنگام غدير

شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز 
مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير

عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست‏ 
بر جبينم حك بود تا مرگ خود نام غدير

طاهره موسوى گرمارودى:آب غدير آب حيات

اى شرف اهل ولايت،غدير 
بركه سرشار هدايت،غدير

زمزم و كوثر ز تو كى بهترند 
آبروى خويش ز تو مى‏خرند

اين كه كند زنده همه چيز آب‏ 
زاب غدير است نه از هر سراب

از ازل اين بركه بجا بوده است‏ 
آينه لطف خدا بوده است

خوشدل كرمانشاهى:خم ولاى ساقى كوثر

در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت‏ 
خشت از خم و لاى ساقى كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى‏ 
ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

سيد مصطفى موسوى گرمارودى:غدير،گل هميشه بهار

گل هميشه بهارم غدير آمده است‏ 
شراب كهنه ما در خم جهان باقى است

خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك‏ 
نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است

قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان‏ 
ولايت على و آل،جاودان باقى است

گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق‏ 
بنام پاك تو در ذهن مردمان باقى است

؟:عرش بر دوش غدير

در روز غدير،عقل اول‏ 
آن مظهر حق،نبى مرسل

چون عرش تو را كشيد بر دوش‏ 
آنگاه گشود لعل خاموش

فرمود كه اين خجسته منظر 
بر خلق پس از من است رهبر

بر دامن او هر آن كه زد دست‏ 
چون ذره به آفتاب پيوست

عليرضا سپاهى لائين:تنها در غدير!!

دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا در غدير

موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ‏ 
بى‏گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدير

اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد 
چون پيغمبر دست حق را برد بالا در غدير

حيف اما كاروان منزل به منزل مى‏گذشت‏ 
كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدير!!

ناصر شعار ابوذرى:چراغانى صحراى غدير

گفت برخيز كه از يار سفير آمده است‏ 
به چراغانى صحراى غدير آمده است

موج يك حادثه در جان غدير است امروز 
و على چهره تابان غدير است امروز

بيعت شيشه‏اى و آهن پيمان شكنى‏ 
داد از بيعت آبستن پيمان شكنى!

پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند 
و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدير است هنوز 
و على چهره تابان غدير است هنوز

ناظم‏زاده كرمانى:شب غدير،شب قدر

عارفان را شب قدر است شب عيد غدير 
بلكه قدر است از اين عيد مبارك تعبير

كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير 
اى على،اى كه تويى بر همه خلق امير

بهترين شاهد اين قصه بود خم غدير 
كرد تقدير چنين لطف خداوند قدير

فرصت شيرازى:نوش از خم غدير

اين خم نه خم عصير باشد 
اين خم،خم غدير باشد

از خم غدير مى‏كنم نوش‏ 
تا چون خم برآورم جوش

محمد جواد غفورزاده(شفق):شيعه جوشيده‏ست از غدير

جلوه‏گر شد بار ديگر طور سينا در غدير 
ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير

رودها با يكدگر پيوست كم‏كم سيل شد 
موج مى‏زد سيل مردم مثل دريا در غدير

هديه جبريل بود«اليوم اكملت لكم» 
وحى آمد در مبارك باد مولى در غدير

با وجود فيض«اتممت عليكم نعمتى» 
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير

بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت‏ 
آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير

بر لبش گلواژه«من كنت مولا»تا نشست‏ 
گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير

«بركه خورشيد»در تاريخ نامى آشناست‏ 
شيعه جوشيده‏ست از آن تاريخ آنجا در غدير

گرچه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت‏ 
مى‏توان انكار دريا كرد حتى در غدير

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏ 
عمر كوتاهى‏ست در لبخند گلها در غدير

ديده‏ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند 
اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟

دل درون سينه‏ها در تاب و تب بود اى دريغ‏ 
كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدير

سيد رضا مويد:ولايتعهدى حيدر،لبخند فاطمه

از ولايتعهدى حيدر،خدا تاج شرف‏ 
بار ديگر بر سر زهراى اطهر مى‏زند

در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار 
فاطمه لبخند بر سيماى شوهر مى‏زند

اين بشارت دوستان را جان ديگر مى‏دهد 
دشمنان را اين خبر،بر قلب خنجر مى‏زند

سيد رضا مؤيد:سلام بر غدير،باب رحمت

باز تابيد از افق روز درخشان غدير 
شد فضا سرشار عطر گل ز بستان غدير

موج زد درياى رحمت در بيابان غدير 
چشمه‏هاى نور جارى شد ز دامان غدير

شد غدير خم تجليگاه انوار خدا

تا در آنجا جلوه‏گر شد نور مصباح الهدى

آفرينش را بود بر سوى آن سامان نگاه‏ 
ما سوى الله منتظر تا چيست فرمان اله

ناگهان ختم رسل آن آفتاب دين پناه‏ 
برفراز دست مى‏گيرد على را همچو ماه

تا شناساند به مردم آن ولى الله را

وال من والاه خواند،عاد من عاداه را

اى غدير خم كه هستى روز بيعت با امام‏ 
بر تو اى روز امامت از همه امت سلام

از تو محكم شد شريعت و ز تو نعمت شد تمام‏ 
ما بياد آن مبارك روز و آن زيبا پيام

از ولاى مرتضى دل را چراغان مى‏كنيم

با على بار دگر تجديد پيمان مى‏كنيم

خط سرخى كز غدير خم پيمبر باز كرد 
باب رحمت را ز اول تا به آخر باز كرد

بر جهان ما سوى حق راه ديگر باز كرد 
از بهشت آرزوها بر بشر در باز كرد

از غدير خم كمال شرع پيغمبر شده است

مهر اين فرمان بخون محسن و اصغر شده است

اين خدائى روز،بر شير خدا تبريك باد 
بر تمام انبيا و اوليا تبريك باد

يا امام العصر اين شادى تو را تبريك باد 
چهارده قرن امامت بر شما تبريك باد

سينه‏ها از داغ هجران داغدارت تا به كى

چون«مؤيد»شيعيان در انتظارت تا به كى

نظيرى نيشابورى:هستى ما از خم غدير تو مست

قسم به جان تو اى عشق اى تمامى هست‏ 
كه هست هستى ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست‏ 
كه آفتاب بود آفتاب بر سر دست

فراز منبر يوم الغدير اين رمز است‏ 
كه سر ز جيب محمد،على برآورده

حديث لحمك لحمى بيان اين معناست‏ 
كه بر لسان مبارك پيمبر آورده

دكتر يحيى حدادى ابيانه:به يمن فيض ولايت

ستاره سحر از صبح انتظار دميد 
غدير از نفس رحمت بهار چكيد

گرفت دست قدر،رايت شفق بر دوش‏ 
زمين به حكم قضا آب زندگى نوشيد

بر آسمان سعادت ز مشرق هستى‏ 
سپيده داد نويد تولد خورشيد

به باغ،بلبل شوريده رفت بر منبر 
چو از نسيم صبا بوى عشق يار شنيد

ز خويش رفته،نواخوان عشق بود و سرود 
به بانك زير و بم،اسرار خطبه توحيد

فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت‏ 
كه خيل غنچه شكفت و به روى او خنديد

هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون‏ 
زمين به عترت و آل رسول بست اميد

رسول،سدره‏نشين شد،على به صدر نشست‏ 
پى تكامل دينش خداى كعبه گزيد

گرفت پرچم اسلام را على در دست‏ 
از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد

به يمن فيض ولايت شراب خم الست‏ 
به عشق آل على از غدير خم جوشيد

محمود شاهرخى:جوشش غدير در رگ زمان

به كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير 
كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است

ز چشمه‏سار ولاى تو اى خلاصه لطف‏ 
به جويبار زمان فيض جاودان جارى است

محمد على صفرى(زرافشان):صحراى غدير زيارتگه دلها

آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت‏ 
ره را به شب از چهار طرف بست محمد

صحراى غدير است زيارتگه دلها 
از شوق على داد دل از دست محمد

تا جلوه حق را به تماشا بنشينند 
بگرفت على را به سر دست محمد

يحيى:كوثرى از مى غدير خم

ساقى اى قدت طوبى،اى لبت كوثر 
كوثرى ميم امروز،از غدير خم آور

آور از غدير خم،خم خمم مى كوثر 
من منم بده ساغر،خم خمم بده صهبا

باده در غديرم ده،از غدير خم،خم خم‏ 
همچون زاهدان شهر،در غدير خم شو گم

مى ز خم وصلم ده،تا كف آورم بر لب‏ 
خم دل كنم دجله،دجله را كنم دريا

محمد تقى بهار:باده تولا،شراب روحانى

اى نگار روحانى،خيز و پرده بالا زن‏ 
در سرادق لاهوت،كوس«لا»و«الا»زن

در ترانه معنى،دم ز سر مولا زن‏ 
وانگه از غدير خم،باده تولا زن

تا ز خود شوى بيرون،زين شراب روحانى

در خم غدير امروز،باده‏اى بجوش آمد 
كز صفاى او روشن،جان باده نوش آمد

و ان مبشر رحمت،باز در خروش آمد 
كان صنم كه از عشاق،برده عقل و هوش آمد

با هيولى توحيد در لباس انسانى

اوست كز خم لاهوت،نشأه صفا دارد 
در خريطه تجريد،گوهر وفا دارد

در جبين جان پاك،نور كبريا دارد 
در تجلى ادراك جلوه خدا دارد

در رخش بود روشن،رازهاى رحمانى

حالى اردبيلى:خم جنت

صبح سعادت دميد،عيد ولايت رسيد 
فيض ازل يار شد،نوبت دولت رسيد

از كرمش بر گدا،داد همى جان فزا 
گفت بخور زين هلا،كز خم جنت رسيد

احمد عزيزى:جوشش غدير از غيرت

غدير خم از غيرت بجوش است‏ 
ببين قرآن ناطق را خموش است

خم غدير از كف اين مى ترست‏ 
زانكه على ساقى اين كوثر است

مكرم اصفهانى:غدير حقه الماس

انديشه مكن زانكه كند وسوسه خناس‏ 
در باب على يعصمك الله من الناس

بايد بشناسانيش امروز به نشناس‏ 
بازار خزف بشكنى از حقه الماس

حق را كنى آنگونه كه حق گفت مدلل

يوسفعلى مير شكاك:آفتاب روى زهرا در غدير

ماه صد آئينه دارد نيمه شبها در غدير 
روزها مى‏گسترد خورشيد،خود را بر غدير

پيش چشم آسمان،پيشانى باز على‏ 
آفتاب روى زهرا در پس معجز غدير

طائى شميرانى:ماه سايه آفتاب

سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب‏ 
تا نديدم بر فراز دست احمد بو تراب

آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان‏ 
مصطفى گر آفتاب آيد،على گر ماهتاب

حكيم ناصر خسرو:مگريز از عهد روز غدير

بياويزد آن كس به غدر خداى‏ 
كه بگريزد از عهد روز غدير

چه گوئى به محشر اگر پرسدت‏ 
از آن عهد محكم شبر يا شبير

حاج غلامرضا سازگار:غدير نقش ولاى على به سينه ما

غدير عيد همه عمر با على بودن‏ 
غدير آينه‏دار على ولى الله ست

غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر 
غدير نقش ولاى على به سينه ماست

غدير يك سند زنده،يك حقيقت محض‏ 
غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدير صفحه تاريخ وال من والاه‏ 
غدير آيه توبيخ عاد من عاد است

هنوز لاله«اكملت دينكم»رويد 
هنوز طوطى«اتممت نعمتى»گوياست

هنوز خواجه لولاك را نداست بلند 
كه هر كه را كه پيمبر منم،على مولاست

بگو كه خصم شود منكر غدير،چه باك‏ 
كه آفتاب،به هر سو نظر كنى پيداست

چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش‏ 
خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست

قطعات ادبى:

اسماعيل نورى علاء:غدير،معيارى كه بدنيا آمد

آرى...خم! 
شربدار ولايت‏ 
غدير حادثات‏ 
و ميان منزل افشاى رازهاست. 
بنگريدش‏ 
كه بر اوج دست و بازو 
در چنگ چنگالى از نور 
ايستاده است‏ 
ـبه ابرها نزديكتر تا به ما 
و نگاه نمى‏كند 
نه در چشمان مشتاق‏ 
نه در ديدگان دريده از حسد. 
به اين ترانه گوش كنيد 
كه در هفت آسمان مى‏طپد: 
«هر كه مرا مولاى خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاى اوست».آرى  
امروز همه چيز كامل است‏ 
معيارى بدنيا آمده‏ 
كه در سايه‏اش‏ 
نيك و بد از هم مشخصند. 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست‏ 
در غدير،يك تاريخ تبلور پيدا كرد.

و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش، 
كندى و سستى قافله‏ها را مى‏زدود، 
امروز، 
طلوع آفتاب ولايت را بستر شد.

آن بركه آب،ميانه كويرى برهوت، 
كه رنج و خستگى مسافران را به جان مى‏خريد، 
امروز، 
چشمه جوشان و هميشه جارى پهنه آرمان‏هاى والا گشت.

بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش) 
ندا در داد: 
آنها كه بى‏ولايت على(سلام خدا بر او)رفته‏اند، 
باز گردند و 
در كناره غدير،«آينه بلند اى آسمان كوير» 
با حماسه‏ساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان، 
بيعتى دوباره كنند، 
و در طبيعت حقيقت،تنفسى روحنواز و مستى‏زا... 
و اينگونه بود كه به يكباره، 
ـاز كالبد بى‏جان يك دشت پر سكوت‏ 
غوغاى اجابت و پذيرش برخاست.و هياهوى سر در گم انسانى، 
ـدر بازتاب مرزهاى روشنى و جاودانگى‏ 
جوششى مداوم يافت، 
بيراهه‏ها،نهاده شد، 
و حجت در جانشان بياميخت.

راستى را، 
مگر خورشيد در غروبش، 
ماه را به نور افشانى،نمى‏گمارد؟ 
و مگر دريا، 
ابر را، 
از خود و براى خود،غنا نمى‏بخشد؟ 
در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست و از اين دريا،بايد گوهرهاى ناب به دست آورد.

در غدير كه به چه مى‏انديشد؟ 
در غدير گويا محمد صلى الله عليه و آله مى‏انديشد: 
بدون على عليه السلام چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد رفت؟ 
و على عليه السلام مى‏انديشد: 
بدون محمد صلى الله عليه و آله چگونه خواهد ماند؟ 
و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامى شگفت گرفتار آمده‏اند: 
اين همان محمد صلى الله عليه و آله است كه مى‏ماند،اگر با على بيعت مى‏كرديم، 
و اين حتى على عليه السلام است كه مى‏رود،اگر بيعت را شكستيم!! 
توده مردم به چگونگى بيعت مى‏انديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!!

چهارده قرن با غدير ص 177

محمد باقر انصارى

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:21  توسط ندا   |