|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 22:35  توسط ندا
|
غزل آتش
خونی چکید و حنجرة خاک جان گرفت بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت آ بــی که دستبــوس عطش بود شعلــه زد آتش، سراغ خیمة رنگیــن کمــان گـرفت ا بــری برای گریــه نیامــد ولـی ز سنــگ خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت « اسبی ز سمت علقمه آمد » دگر بس است تیـــری امـــام آینــههــا را نشـــان گرفت مانده است در حکایت این سوگ، شعر من چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت ا ز آخرین شراره چنین می رسد به گوش: بایــد تقــاص عافیــت از کوفیــان گــرفت « سید ضیاء الدین شفیعی »
* * * به سوی کربلا ای خمیره تو از"هو"، ای قتیـل در محــرم از غم تو شعله ور شد گنبـــد عتیق عالــم طبل و سنج می نوازند لیل و النهار، درعرش حضرت مسیح رفته است بر صلیب نوحه و غم می رسد به ناکجاها نوحه خوانی ملائک سینه می زند پیمبر، اشـک می فشاند آدم کربلا ! دگر تو در خویش خونی از خدا نداری گمشده گل من و تو، گم شده گل دو عالم دجله و فرات! اسمی ذکر صبح و شام من شد ای حسین اسم من باش، ای حسین؛ اسم اعظم! دل به سوی کربلا شد ناگهان، تبارک الله! ما طفیـل عشــق اوییــم صــل آله و سلــم « صالح محمدی امین » * * *
ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا
در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است با حلولــش برنخیــزد جز فغان از عاشقان طاق ابروی محــرم را هلالــی دیگــر است بس که لحظه لحظههایش سرخ و عاشورایی است سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است لحظهای با لحظههایش اشک حرمان ریختن نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگــوار درغمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است تشنه یک سینهی سیرم، مرا بسمل کنید بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا « کیومرث عباسی قصری »
آنک پایان من ... شور به پا می کند خون تو در هر مقام میشکفم بیصدا در خود هر صبح و شام باده به دست تو کیست ؟ طفل جوان جنون پیر غلام تو کیست ؟ عشق علیه السلام در رگ عطشانتان ، شهد شهادت به جوش میشکند تیغ را خندة خون در نیام ساقی بی دست شد خاک زمی مست شد میکده آتش گرفت سوخت می و سوخت جام بر سر نی می برند ماه مرا از عراق کوفه شود شامتان ، کوفه مرامان شام از خود بیرون زدم ، در طلب خون تو بندة حرّ توام ، اذن بده یا امام عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت آنک پایان من در غزلی ناتمام «علیرضا قزوه »
تکیه در بوی شهادت باز هم پژواک گام کیست این ؟ برعلم ها موج نام کیست این ؟ عقلها مست جنون کیستند ؟ عشق ها گریان خون کیستند ؟ بر علمها پارههای دل چراست ؟ موج نام یا ابا فاضل چراست ؟ کوچه ها از دسته ها یک دست شد باد از بوی علم ها مست شد «اندک اندک بوی مستان می رسند اندک اندک بت پرستان می رسند کوچهای از سینه هاتان واکنید نک بتان با آبدستان میرسند دف زنان ، رقصان و واویلا کنان نرم نرمک بند گیسو واکنان جانشان خم های پر خون آمده مویشان رگهای بیرون آمده بیخبر از بندها ، پیوندها دور اندازند ، گیسو بندها بیخبر از عقلهای خانگی عشق میورزند با دیوانگی تکیه در بوی شهادت ، بوی خون موج گیسو ، موج رگ ، موج جنون یک طرف بوی علم ها می وزد یک طرف طوفان غمها میوزد بازهم پژواک گام کیست این ؟ برعلمها موج نام کیست این ؟ « طوفان نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود نخستین اتفاق تلختر از تلخ در تاریخ که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرّم بود مدینه نه که حتی مکّه دیگر جای امنی نیست تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود فتاد از پا کنار رود در آن ظهر درد آلود کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود دلش میخواست میشدآب شد از شرم،اما حیف دلش میخواست صد جان داشت امّا بازهم کم بود اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمیفهمید چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود «علیرضا قزوه »
خون پاکان روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید شید و شفق را چون صدف در آب دیدم خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم خورشید را بر نیزه آری اینچنین است خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است بر سخره از سیب زنخ بر می توان دید خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید در جام من می بیشتر کن ساق امشب بامن مدارا بیشتر کن ساقی امشب بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند می ده حریفانم صبوری می توانند این تازه رویان کهنه رندان زمینند با نا شکیبایان صبوری را قرینند من صحبت شب تا سحوری کی توانم من زخم دارم من صبوری کی توانم تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک ساقی سلامت این صبوران را مبارک من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم من با صبوری کینة دیرینه دارم من زخم داغ آدم اندر سینه دارم من زخمدار تیغ قابلیم برادر میراث خوار رنج هابیلیم برادر یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه یحیی ! مرا یحیی برادر بود در چاه از نیل با موسی بیابانگرد بودم برادر با عیسی شریک درد بودم من با محمد از یتیمی عهد کردم با عاشقی میثاق خون در مهد کردم بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم عمّار وش چون ابر و دریا مویه کردم تاوان مستی همچون اشتر باز راندم با میثم از معراج دار آواز خواندم من تلخی صبر خدا در جام دارم صفرای رنج مجتبی در کام دارم من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم من با حسین از کربلا شبگیر کردم آن روز در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید فریادهای خسته سر بر اوج می زد وادی به وادی خون پاکان موج می زد بی داد مردم ما خدا ، بی درد مردم نامرد مردم ما خدا ، نامرد مردم از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم از دست ما برریگ صحرا نطع کردند دست علمدار خدا را قطع کردند نو باوهگان مصطفی را سر بریدند مرغان بستان خدا را سر بریدند در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم چون بیوهگان ننگ سلامت ماند برما تاوان این خون تا قیامت ماند برما روزی که در جام شفق مل کرد خورشید برخشک چوب نیزهها گل کرد خورشید «علی معلم دامغانی »
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:36  توسط ندا
|
خدایا !
من در کلبه حقیرانه خود در زمین چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تو کسی دارم و تو چون خود کسی را نداری بايد اي دل ! اندكي بهتر شويم يا نه اصلا آدمي ديگر شويم از همين امروز هنگام نماز
با خدا
قدري صميمي تر شويم خدايا! به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ گذشته است حسرت نخورم ، و مردني عطا كن كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم. براي اينكه هر كس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند .
تو چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت . خدايا! رحمتي عطا كن قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم ، تا از آنهايي باشم كه پول دنيا را ميگيرند و براي دين كار ميكنند نه از آنهايي كه پول دين را ميگيرند و براي دنيا كار ميكنند ... زنده یاد استاد شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:43  توسط ندا
|
امروز روز پيوند قلب ها ستبه شما عشق چون علامت داد، در پي او به رويد! راه هايش هرچند سخت و پُر شيب بُوَد. بال هايش آن گاه ــ كه به بَر گيرَدِ تان، خود به دان بسپاريد گرچه شمشيرِ نهانِ درميان ِپرهاش ـ به تواند به شما زخم زند. با شما چون كه سخن گويد عشق، باور آريد به او! گر چه آوايش از هم گُـُسلَدَ ـ رشته ي رؤيا ها، هم چنان باد شمال ــ كه گلستان هاتان ـ زير و رو مي سازد. زان كه بايد به كِشَدتان به صليب، به همان گونه كه تاج ــ ني تهد بر سرِتان. به هَرَس كردنتان نيز عنايت دارد، به همان سا ن كه به باليدنتان. به همان گونه كه هم پايِ شما، مي كشد بالا خود را، تا نوازش به دهد ـ شاخه هائي تان را كه بسي نرم و سبك، برِ خورشيد به لرز آمده اند، ريشه هاتان را نيز، باز خواهد كاويد و تكان خواهد داد ـ تكيه شان را به زمين. هم چنان خرمنِ گندم باشيد! عشق در ساحت خويش گردتان مي آرد. او شما را كوبد، تا كه عريان گرديد. و زغربال گذرتان بدهد، تا كه از پوسته آزاد گرديد. نيز مي سايدتان، تا به سر حد سپيدي به رسيد. چون خميري نرم، مي مالَدِتان، بهر دست آموزي. آتش قدسي خود را آن گاه، بر شما عرضه كند تا كه ناني متبرّك، درخور جشن خداوند ـ شَويد. بر شما اين همه را عشق روا خواهد داشت، تا توانيد شناسا گرديد ـرازهاي دل خود را شايد، و به دين معرفت آگاه شويد ـ پاري از قلب حيات. در هراسانيِ تان اما باز، گر نجوئيد به جز لذت و آرامش و عشق بهتر آنست كه پنهان سازيد » لخت و عرياني خويش و گذاريد برون ـ پاي از خرمن كوبيش. تا در آئيد به دنياي دگر، فارغ از از قيد فصول به همان جا كه در خنده زنيد، ليك نِي با همه ي خنديدن ها و در آن گريه كنيد، ليك ني با همه ي اشك درون. عشق هرگز ندهد چيزي را، مگر از خويشتن اش و نه گيرد چيزي، مگر از خويشتن اش. عشق هرگز نه تصاحب جويد؛ نه تواند كه تصاحب گردد؛ عشق زيرا كافي است ـ از براي خود عشق. عشق چون مي ورزيد، هان مبادا! كه بگوئيد « خدا در دل من جا دارد» بهتر آن است به گوئيد« من اندر دل او دارم جاي». و مداريد گمان! كه توانيد هدايت كردن ــ جنبش جاري عشق زان كه خود عشق،سزاوار اگر يابَدِتان، رهبري خواهد كرد ـ جاري جان شما. عشق را جمله تمنا اين است ـ كه تحقق يابد. و شما نيز اگر ـ عاشقي مي دانيد، و تمنّا هائي ـ بايد اندر دلتان، پس چنين باد تمناهاتان! ذوب گرديدن و بودن چو يكي جويباري، كه سرايد به شبان گاه، نواي دل ِ خويش. رنج افزونيِ ِگرمي و محبت را نيز، آشنا گرديدن. بهر ِ ادراك خود از معنيِ عشق، زخم بسيار پذيرا گشتن و به خون آغشتن از سر رغبت با شادي و شور. دمدمه هاي سحر، با دلي بال كشان، درّ بيداري را كوبيدن؛ بهر روز دگري در خور عشق، هم چنان شُكر گزاري كردن. نيمه ي روز بياراميدن و فرو رفتن در جذبه ي عشق. بازگشتن به شبانگاه به منزلگه خويش، با سپاس بسيار. و پس آن گه خفتن، با نيايش در دل، از براي جانان و يكي نغمه ي تحسين بر لب. خليل جبران خليل باز گردان: دوست عزيز از دست رفته ام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:40  توسط ندا
|
غزل پست مدرن و جهانی شدن مقدمه: نقطه عطف دوره ما اضافه شدن يك جهان بر جهان واقعي ماست بنابراين پارادايم دوجهاني شدن مي تواند وضعيت جهان معاصر را به ما نشان بدهد.(عاملي ،1382) وما بهتر است به عنوان فردي كه همواره بين دوخط موازي جهان واقعي و مجازي در حال پيمودن راه است ، وبا توجه به تاثير وتاثر اين دوجهان بريكديگر، به تبيين
تكنولوژي هاي رسانه اي بازنمايي فرهنگ را به عهده دارند.(تاميلنسون ،1381:38) تاجايي كه هارولد اينيس دراثر بنيادين خود به نام سوگيري پيام رساني (1995) گفت كه وجه مميزه دورانهاي تاريخي مختلف وسيله پيام رساني آنهاست كه خود الگوي فرهنگي وقدرت سياسي را تعيين مي كند.
با تمركز بر توازي و همبستگي جهان واقعي و فضاي مجازي ودر پارادايم دوجهاني شدن ، مي توان تغييرات ايجاد شده در غزل فارسي را تببين كرد. به طور اجمال درجهان معاصر امكان برقراري ارتباطات ازنوع جديد يعني
مساله رواج تكنولوژيهاي ارتباطي كه هم شيوه دريافت پيام و هم بازخورد ودركل نحوه انعكاس آثار ادبي را متحول كرده است ،ازدوبعد قابل بررسي است ؛ يكي خود تكنولوژي ها وويژگي هاي فني آنها وامكاناتي كه به تبع اين ويژگيها فراهم مي كنند و ديگري كالاي مورد مبادله ازطريق اين تكنولوژي هاست كه همان اطلاعات مي باشد.دگرگوني در اينها كه خاص دوران ماست وبا جهاني شدن توصيف مي شود ، بافت تجربه فرهنگي مارا تغيير مي دهد ودرواقع به درك ماازمفهوم فرهنگ دردنياي مدرن تاثير مي گذارد.(تاميلنسون،1381:12) به عنوان مثال درگذشته ، شعر يا شنيده مي شد يا خوانده. كاركرد آن درمواقعي كه استماع مي شد بيشتر مدحي و ستايشي بود ودرمواقعي نيز براي ايجاد هيجان عمومي به كار مي رفت. وقتي مخاطب توانست شعر را خودش از روي مكتوب بخواند شعر كم و بيش از سمت شعاري بودن به سمت شعوري شدن حركت كرد وتوانست باعث ظهور جرقه هاي تفكر وتعقل درمخاطب بشود.اما حتي د ربحبوحه ظهور عقلانيت درشعر نيز،هم شيوه وهم سرعت انتشار پيام باآنچه كه امروز دارد اتفاق مي افتد بسيار متفاوت بود. درعصر ما ظهور اينترنت وساير امكانات جديد ارتباطي مثل وبلاگها وسايتهاي مختلف ، به شاعران اين امكان را مي دهد كه سريعتر وبه اصطلاح به روزتر شعرشان را به گوش مخاطب برسانند و به ناچار بايد به روزتر و سريعتر هم شعر بگويند.علاوه براين ،محتواي غزل پست مدرن هم به شكل محسوسي تحت تاثير محتوايي قرار گرفته كه از طريق اين تكنولوژيها كالاي غالب تبادلات و ارتباطات شده و آن ،اهميت پيدا كردن اطلاعات به عنوان عنصر تعيين كننده روابط است.به نظر مي رسد كه امروزه ، اطلاعات جاي ارزشهاي پيشين را دربازار گرفته است.(رجايي،1382:109) والبته پديده جهاني شدن در اين جايگزيني نقش تعيين كننده دارد.به طوري كه جهان گستري شمار بازيگران خود را درحوزه عمومي افزايش داده است.(رجايي ،1382:123)
اگرچه در اين غزل امكان بروز حشونيز بسيار بيشتر است،اما كساني كه روي ژانر غزل پست مدرن مانور مي دهند مدعي حفظ نوعي نظم دروني دراثرهستند كه نبايد آن را در تك بيتها جستجو كرد.(خوانساري ،1382) و به نظر مي رسد كه اثرگذاري غزل نوين نمي تواند نقطه اوج و قله داشته باشد وحتي درمواقعي هم يك غزل نمي تواند از عهده اين تاثيرگذاري بربيايد بلكه بايد چنين تاثيري را به طور متناوب ودرسلسله آثار يك شاعر دنبال كرد.
درك بستر معرفتي وضعيت پست مدرن ، يعني فضايي كه بخشي از شكل گيري آن ازعواقب ظهور پديده جهاني شدن و فراهم آمدن امكان تكثر و تعدد مفاهيم و كليشه زدايي از طريق راهكارهاي پيشنهادي جهاني شدن مي باشد؛درغزل پست مدرن گاهي بسيار آسان است.مثلا مي توان ادعا كرد كه يكي از ريشه هاي معرفتي اين ژانر كه در بستر پست مدرنيته رشد و نمو كرده،همان مساله هويت است. دردنياي پست مدرن اساسا استاندارد كردن بي معناست وژانر غزل پست مدرن نيز محصول ذهن خلاقه شاعري است كه براساس اين بي معنايي ودراثر قرار گرفتن درفضايي كه امكان انتخاب هويتهاي متكثر و گوناگون و درمواردي نيز متناقض را به او مي دهد ،به ناچار درحال ايجاد سازگاري با اين شرايط است.همچنين دوويژگي قداست زدايي و نفي نخبه گرايي كه از ويژگيهاي ساختاري و محتوايي اين ژانر هستند ، نيز درامتداد يكي از ويژگيهاي مدرنيته كه به پست مدرنيته مي رسد اتفاق مي افتند.
نتيجه گيري: اين روزها زندگي تنها دردنياي واقعي جريان ندارد ودنياي امروز ديگر تنها دنياي خيابانها و خانه ها و مدرسه ها و كتابخانه ها نيست بلكه عمده منابع مطالعه و مشاهده را مي توان در فضاي مجازي هم جستجو كرد و يافت.دنياي امروز ديگر حتي دنياي كوهها و قله ها هم نيست و به قول تافلر نخبگان هرقدر هم كه روشن انديش باشند باز به تنهايي قادر به ايجاد تمدن جديد نيستند. ايجاد تمدن جديد مستلزم نيروي همه انسانها است.(تافلر،1380)
ژانر غزل پست مدرن ازتبعات زندگي شاعران امروز ايران درجامعه اي است كه مرزهايش به روي انديشه ها ونگرشها واطلاعات متكثر وگوناگون باز شده است. تلويزيونها ،راديوها ،شبكه هاي بزرگ خبري ،سايتهاي تفريحي واطلاعاتي ،شبكه هاي ماهواره اي ،اينترنت و…وتبعات فرهنگي و اقتصادي واجتماعي و رواني استفاده از آنها ونقش مسلمي كه درشكل گيري احساسات وعقايد آدمي ايفا مي كنند،بدون شك درپيدايش يك چنين ژانري بي تاثير نبوده اند و غزل نوين هم مانند ساير عناصر فرهنگي جامعه ازمواجه شدن با پديده هايي كه در قالب جهاني شدن دريچه هاي تازه اي را به روي انديشه ها و عقايد ما مي گشايند،اجتناب نكرده است ونمي توانيم تاثيرات اين پديده هاي تازه را بر روند خلق و شكل گيري آثار ادبي دوران خودمان انكار كنيم.چرا كه به نظر مي رسد دايره تاثير و تاثر فضاي مجازي كه در آغاز اين نوشتار هم از آن با عنوان نقطه عطف دوران ما ياد كرديم ، محدوده ادبيات را نيز به راحتي دربرگرفته است. منابع : 1 ـ تافلر ، الوين و هايدي (1380) به سوي تمدن جديد ، ترجمه محمدرضا جعفري ، تهران،انتشارت علم 2 ـ تاميلنسون ،جان (1381) جهاني شدن فرهنگ ، ترجمه محسن حكيمي ، تهران ، دفتر پژوهشهاي فرهنگي 3 ـ خوانساري ، هادي (1382) چريكهاي جوان ، بوشهر ، انتشارات شروع 4 ـ رجايي ، فرهنگ (1382) پديده جهاني شدن:وضعيت بشري و تمدن اطلاعاتي ، ترجمه عبدالحسين آذرنگ ، تهران ،انتشارات آگاه 5 ـ سلحشور ، يزدان ، غزل غزلهاي هفتاد ، روزنامه ايران، 26 مرداد 1381 6 ـ عاملي ، سعيد (1382) دوجهاني شدنها و جامعه جهاني اضطراب، نامه علوم اجتماعي ، ش22 7 ـلنگرودي ، شمس (1381) جريان رسميت يافته . 8 ـ موسوي ، مهدي (1382) غزل پست مدرن ، Bahal3.persianblog.com
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:13  توسط ندا
|
خلاصه كتاب (چه كسي پنير مرا برداشته است؟) چهار شخصيت خيالي در اين داستان وجود دارد دو موش به نامهای اسنيف و اسکاری و دو آدم کوچولو به نامهای هم و هام آنها بدون توجه به سن و جنس و نژاد يا مليت بيانگر بخشهاي ساده و پيچيده وجود ماست. اسنيف : تغييرات را به خوبي تشخيص مي دهد. اسکاري: به سرعت دست به کار مي شود. هيم : تغييرات را انکار کرده و در برابر آن مقاومت مي کند او مي ترسد که تغييرها کار ها را خراب کند. هاو: وقتي مي فهمد تغيير به موقعيت هاي بهتر منجر مي شود مي آموزد که خود را به موقع با تغييرات انطباق دهد. اگرچه هر کدام از ما شبيه يكي از اينها عمل ميكنيم اما همگي در يك موضوع وجه مشترک داريم. نياز به پيدا کردن راه صحيح در هزار توي زندگي و موفقيت در ايجاد تغيير. بخش اول: اين بخش تحت عنوان مجلس دوستانه تعدادي همکلاسي قديمي با يكديگر ديدار کرده و درباره تلاش خود براي رویارويي با تغييرات پيش آمده در زندگي شان صحبت مي کنند. بخش دوم : داستان چه کسي پنير من را برده است نام دارد. بخش سوم : تحت عنوان بحث و گفتگو می باشد. بخش اول مجلس دوستانه در این قسمت تعدادي دوست دور هم جمع شده اند تا در مورد اتفاقاتي که در زندگي براي هر يك روي داده بيشتر بدانند و بحث و گفتگو کنند. اسامي افرادي که در ذيل مي آ يد همکلاسي ها مي باشند. آنجلا:محبوبترين شاگرد کلاس بود . گفت : زندگي از آنچه که در مدرسه فکر مي کرديم خيلي متفاوت از آب در آمد. خيلي چيزها تغيير کرده است. ناتان: که کسب و کار خانوادگي اش را در پيش گرفته گفته آنجلا را تائيد مي کند و مي گويد: مطمئنا همين طور است.به همين دليل وقتی دیدند که او نیز به این موضوع علاقمند است تعجب کردند. کار لوس : گفت من فکر می کنم چون از تغيير می ترسيم ، در مقابل آن مقاومت می کنيم. همگی اگرچه به راههای جداگانه ای رفته بودند اما همگی احساسات متشابهي را تجربه می کردند. همه آنها سعی می کردند تا بر تغييرات غير منتظره ای که در سال های اخير در زندگیشان پيش آمده بود غلبه کنند ولی اکثرا که برای رويارويي با این تغييرات روش مناسبی در اختيار نداشتند. بر این اصل مايکل شروع به تعریف داستان چه کسی پنير من را برده است می کند. بخش دوم داستان چه کسی پنير من را برداشته است؟ در این داستان 4 شخصيت وجود دارد دو موش و دو انسان. نام موشها اسنيف و اسکاری می باشند و نام آدم کوچولو ها هيم وهام می باشد. موشها از مغز ساده يك جونده بر خوردار بودند ولی غريزه خوبی داشتند. آدم کوچولو ها نيز از مغزی پر از تصورات و احساسات مختلف برخوردار بودند. گرچه اين دو موش و دو آدم کوچولو با يكديگر متفاوت بودند اما در برخی موارد شبيه يكديگر عمل می کردند. همه آنها هر روز صبح لباس مخصوص و کفش دويدن را به تن کرده از خانه های کوچکشان خارج می شدند و برای پيدا کردن پنير مورد علاقه خود در هزار توی پر پیچ و خم به جستجو می پرداختند. اسنيف و اسکاری برای يافتن پنير از روش ساده: آزمایش و خطا استفاده می کردند. آنها هر روز يك راهرو را طی می کردند اگر معلوم می شد خالی است برگشته و راهروی ديگری را انتخاب می کردند. راهرو های خالی از پنير را به خاطر می سپردند و به سرعت نقاط جديد تر را مورد بررسی قرار می دادند. هيم و هاو مانند موشها از قدرت انديشه و تجارب گذشته خود بهره می گرفتند . اما در بيشتر موارد احساسات و تصورات انسانی نيرومندشان اوضاع را در دست می گرفت و شيوه نگرش آنها را تيره و مبهم می کرد. به اين ترتيب کوچولو ها زندگی در هزار توی پر پيچ و خم ، بغرنج تر و پر تنش تر می شد. به هر حال روزی هر يك از آنها پنير مورد علاقه خود را در انتهای يكي از راهروها در جایگاه الف پیدا کردند. از آن روز به بعد هر روز صبح زود هر يك از آنها به سوی جایگاه پنير می رفتند و همواره همان برنامه هميشگی را اجرا می کردند منتهي بعد از مدتی هيم و هاو هر روز ديرتر از خواب بيدار می شدند آهسته تر لباس می پوشيدند و قدم زنان به سوی جايگاه پنير الف حرکت می کردند. آنها هيچ گاه فکر نکردند که اين پنير از کجا می آيد يا چه کسی آن را در آنجا قرار می دهد. فقط تصور می کردند پنير هميشه در آنجا بوده و خواهد بود. اما متاسفانه روزی طبق عادت هميشه وقتی به سراغ پنير در جايگاه الف رفتند دیدند چيزی از پنير نمانده. موشها تعجب نکردند چرا که می دانستند هر روز موجودی پنير کاهش می يابد به همين دليل خود را برای چنين امر غير قابل اجتنابی آماده کرده بودند و به طور غريزی میدانستند که بايد چه کار کنند. موش ها مسائل را بيش از حد تجزیه و تحليل نمی کنند . برای آنها ، مشكل و جواب آن هر دو ساده و بدون پيچيدگی است: موقعیت در جايگاه پنير الف تغيير کرده بود ، به همين دليل اسنيف و اسکاری تصميم گرفتند تغيير کنند. آنها هزار توي پر پيچ و خم را مورد جستجو قرار می دهند . در همين حال هيم وهاو وارد جايگاه پنير می شوند آنها چون به تغييرات کوچکی که هر روز در اطرافشان به وقوع می پيوست، توجهی نداشتند به همين دليل آنها آماده چنين وضعيتی نبودند. به همين دليل قبول این واقعيت برای آنها خيلی مشكل بود پيدا کردن پنير (خوشبختی) کار ساده ای نبود این موضوع برای آدم کوچولو ها معنايی بيش از داشتن مقدار کافی پنير برای هر روز به دنبال داشت روش هيم و هاو برای کسب خوشبختی و کاميابی ، پيدا کردن پنير بود. آنها درباره معنا و مفهوم پنير تصور مخصوص به خود داشتند. برای بعضی خوشبختی داشتن وسايل مادی است .برخی ديگر تندرستی يا مفهومی معنوی از سعادت می باشد. اسنيف و اسکاری بلافاصله بعد از برخورد با اين تغيير حرکت کردند و جستجوی پنير را آغاز کردند. ولی هيم و هاو هيچ تغييری در خود به وجود نياوردند آنها نمی خواستند اين واقعيت را قبول کنند. اين وضعيت چيزی نبود که تصور می کردند. هيم و هاو گرسنه به خانه برگشتند اما هاو قبل از رفتن بر ديوار نوشت: مهم تر از داشتن پنير ( خوشبختی) این است که آن را حفظ کنید. آنها مدتها به جايگاه الف رفت و آمد کردند اما هيچ تغييری صورت نگرفته بود . هاو گفت: همه چيز تغيير کرده است شايد لازم باشد ما نيز تغيير کنيم و کار ديگری انجام بدهيم. هيم در پاسخ گفت : چرا بايد تغيير کنيم ما انسانيم منحصر به فرديم اين قبيل مسائل نبايد برای ما اتفاق بيافتد و اگر اتفاق بيافتد حداقل بايد بتوانيم از آن بهره برداری کنيم. دليل هيم برای باقی ماندن در همان حال اين بود که ما مسبب ايجاد اين مشكل نيستيم ديگران باعث آن هستند پس ما نبايد تغييری در خود ايجاد کنيم. سپس هاو تصميم می گيرد تغيير کند. وی با خود گفت: دير اقدام کردن بهتر از هرگز اقدام نکردن است. در اين مدت اسنيف و اسکاری به راه خود ادامه می دادند. و به چيزی جز يافتن پنير فکر نمی کردند. آنها مدتها چيزی پيدا نکردند اما سر انجام جايگاه پنير ب را يافتند. هاو قبل از حرکت تکه سنگی برداشت و روي ديوار نوشت به اميد آن که هيم درباره آن فکر کند. اگر تغيير نکنيد نابود خواهيد شد. هاو به راه خود ادامه داد و در راه به دوستش هيم فکر می کرد. وی معتقد بود که اگر کمی سختی متحمل شود حتما نتيجه خواهد داد. هاو می دانست که: برخی اوقات ترس ، خوب و مفيد خواهد بود . مثلا وقتی از کارهايی که در حال خراب شدن است می ترسيد و هيچ اقدامی نمی کنيد ترس وادارتان می کند دست به کار شويد . اما اگر آنچنان بترسيد که نتوانيد هيچ کاری انجام دهيد در این حالت ترس، مضر و زيان آور خواهد بود. هاو معتقد بود که اگر فرد خود با تغييرات انطباق دهد کار ها بهتر خواهد شد. هاو به شيوه دو گام به جلو و يك گام به عقب پيشروی می کرد. هاو پس از مدتی شك کرد که آيا توقع پيدا کردن پنير تازه انتظاری واقع بينانه است يا نه؟ اما در پاسخ می گفت هر قدر هم ناراحت کننده و آزار دهنده باشد ولی در عمل از ماندن در جایگاه بدون پنیر بهتر است. هاو تصميم گرفته بود هوشيارتر باشد: منتظر وقوع تغيير بوده و آن را پيش بينی کند وقتي تغييری حادث شود به غرايز ذاتی خود اعتماد کند و با تغييرات هماهنگ شود. هاو مدام در طول راه روی ديوارها مطالبی را می نوشت به اميد آن که اگر روزی هيم بيايد آنها را خوانده و به راه خود ادامه دهد. هاو پس از مدتی حرکت ايستاد تا استراحت کند روی يكي از ديوارها نوشت: پنير را بو کن تا بفهمی کهنه است يا تازه. هاو می دانست که قدرت جسمی خود را از دست داده و می ترسيد که زنده نماند هاو خيال می کرد بر ترس خود غلبه کرده اما بيش از آنچه تصور می کرد ميترسيد. وی هيچگاه علت ترس خود را نمی شناخت اما اين باره در اين شرايط ضعف و ناتوانی می دانست که از تنها بودن وحشت دارد. برای اين که هم به خود يادآوری کرده باشد و هم نشانه ای برای دوستش هيم باقی بگذارد تا از آن راهنمائی بگيرد روی ديوار نوشت: اگر در مسير جديدی حرکت کنی ، پنير تازه پيدا خواهی کرد. هاو از مرگ می ترسيد. سپس به ترس خود خنديد و متوجه شد که: ترس کار ها را خرابتر می کند. هاو کاری را که اگر نمی ترسيد انجام می داد در پيش گرفت، و در مسير جدید حرکت کرد. در طول راه احساس خوشی و کاميابی می کرد علت آن را نمی دانست . اما پس از مدتی متوجه شد چرا خوشحال است و احساس کاميابی ميكند و ايستاد و مجددا روی ديوار نوشت: وقتی بر ترس خود غلبه کنی، آزاد خواهی شد. او فهميد که ترس ، او را اسير کرده بود ولی حرکت در مسير جديد به او آزادی اعطا کرده است. او از تصور پيدا کردن پنير لذت می برد روي ديوار نوشت: لذات تصور خيالی پنير تازه، مرا به سوی آن هدايت می کند. هاو فکر خود را به آنچه که به دست آورد ، متمرکز می کرد نه به آنچه که از دست داده بود. وی پس از مدتی به مقداری پنیر تازه ای دست یافت که تا به حال نخورده بود مقداری از آن را خورد و قوای از دست رفته خود را به دست آورد. هاو فهميد که اگر زود تر حرکت کرده بود احتمالا در آنجا مقدار زیادی پنير پيدا می کرد. او نتيجه گرفت و با خود روی ديوار نوشت : اگر زودتر و سريع تر حرکت کنی به پنير تازه دست خواهی يافت در غير این صورت چيزی جز پنير کهنه نصيبت نمی شود. هاو مقداری از پنير را به دوستش هيم برد اما هيم نپذيرفت و گفت : پنير جدید دوست ندارم . اين چيزی نيست که قبلا داشتم .فقط می خواهم پنير خودم را برگردانند . و تا وقتی که به چيزی که می خواهم نرسم هيچ تغييری ايجاد نمی کنم . هاو از گفته های دوستش ناراحت شده بود ،ولی حقايقی را که کشف کرده بود دوست داشت و از اين که تحت تاثير ترس و وحشت خود قرار ندارد ، خوشحال بود و از آنچه که تا کنون انجام می داد لذت می برد و از لحاظ روحی و جسمی تقويت می شد. هاو وقتی اين موضوع را دريافت ، لبخندی زد و روی ديوار نوشت: جستجو در هزار تو ، بی خطر تر از ماندن در جايگاه بدون پنير است. هاو دريافت که: ترس باعث می شود شخص درباره اوضاع و شرايط نا مناسب اغراق کند و موقعيت را بدتر از آنچه هست تصور نماید. او قبلا از پيدا نکردن پنير ناراحت بود و حتی حاضر نبود به جستجوی خود ادامه دهد اما از زمانی که سفر خود را آغاز کرده بود ، به اندازه کافی پنير پيدا می کرد حتی اميدوار بود که پنير بيشتری خواهد یافت. به نظر هاو فقط پيشروی و حرکت به جلو، هيجان انگيز بود. هاو دريافت که : تغيير امری طبيعی است که به طور مداوم به وقوع می پيوندد و اگر مراقب باشد و پيش بينی کند ، هيچ تغييری او را شگفت زده نخواهد کرد. هاو وقتی متوجه شد که باورها و تصورات قدیمی اش تغییر کرده اند، توقف کرد و روی ديوار نوشت: با تصورات منسوخ و قديمی به پنير تازه (خوشبختی تازه) نخواهی رسيد. هاو در طول راه به آموخته های جديد خود می انديشيد و متوجه شد که: تغيير تصورات موجب تغيير رفتار و اعمال آ دمی می شود. هاو در طول سفر خود فهميد می توانيم معتقد شويم که : يك تغيير به ما آسيب می رساند و لذا در برابر آن مقاومت کنیم و يا بر عکس، می توانيم باور کنیم که پنير تازه پيدا خواهيم کرد و در نتيجه ، تغيير را با آغوش باز بپذيريم. همه اينها بستگی به نوع باورها و تصوراتی که به آنها معتقديم دارد. روی ديوار نوشت: وقتی باور کنی که می توانی پنیر تازه پيدا کنی و از خوردن آن لذت ببری، در واقع مسير خود را تغيير داده ای. هاو در طول راه به دوستش هيم می انديشيد و اميدوار بود که از کار خود پشيمان شده و به مسير صحيح قدم بگذارد و با خواندن جملات روی ديوار راه خود را پيدا کند. روی ديوار درباره موضوعی که مدتی فکرش را مشغول کرده بود نوشت: توجه: تغييرات کوچک اوليه کمک می کند تا خود را با تغييرات بزرگتری که از راه می رسند، انطباق دهی. سپس هاو در طول يک راهروی ناشناخته پيشروی می کرد که جايگاه پنير ب را پيدا کرد در آنجا دوستان قديمی اش اسنيف و اسکاری را دید اندام فربه شان نشان می داد که مدتی است در آنجا به سر می برند.او فورا مقداری از پنير دلخواهش خورد و موشها با سر حرکت او را تاييد کردند سپس با دهان پر از پنير روی ديوار نوشت: درود بر تغيير و دگرگونی! او دريافت که: بهترين راه دريافت خود عبارت است از: خنديدن به حماقتها و اشتباهات خود. هاو درباره اشتباهات گذشته خود تامل کرده و از آنها برای برنامه ريزی آينده استفاده نمود. متوجه شد که برای رويا روئی با تغييرات بايد از نکات زير استفاده نمود: * مسائل را تا آنجا ممکن است ، ساده نگه دارید ، قابل انعطاف باشيد و به سرعت خود را تغيير دهيد. * مسائل و موضوعات را بيش از حد پيچيده نکرده و با تصورات توام با ترس و وحشت ، خود را آشفته و سرگردان نکنيد. * دقت کنيد که تغييرات کوچک از چه زمانی آغاز می شود، زيرا در اين صورت می توانيد خود را برای مقابله با تغييرات بزرگی که از راه می رسد ، بهتر آماده سازيد. هاو آموخته های جدید خود را مرور کرده و خلاصه ای از آنها را روی بزرگترين ديوار جايگاه (ب )اينچنين نوشت: * وقوع تغيير امری طبيعی است. * پيش بينی تغيير . منتظر باشيد روزی پنير تمام شود. * کنترل تغيير . پنير را بو کن تا بفهمی کهنه است يا تازه. * انطباق سريع و به موقع با تغيير . اگر زود تر و سريعتر حرکت کنيد ، به پنير تازه دست خواهيد يافت در غيراينصورت چيزی جز پنير کهنه نصيبتان نمی شود. * تغيير کنيد. با تمام شدن پنير خود را تغيير داده و حرکت کنيد. * از تغييرات لذت ببريد . ماجراجو و اهل عمل باشيد تا از طعم دلپذير پنير تازه بهره مند شويد. * خود را به سرعت تغير دهيد و بارها از آن لذت ببريد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:57  توسط ندا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:44  توسط ندا
|
آداب و سنتهاي عيد غدير خم رسا، سرويس فرهنگي ـ آن چه در پي ميآيد، آدابي است كه بزرگان به منظور گراميداشت عيد سعيد غدير خم تعليم فرمودهاند. روز عيد سعيد غدير يكي از اين ايام سرورآل محمد(ص) است كه بعنوان «عيدالاكبر» ناميده شده است. اين روز، روز اكمال دين و اتمام نعمت هاي پروردگار، به خاطر واقعه غدير و انتصاب شايسته و بحق حضرت علي(ع)- به امر الهي- به جانشيني رسول معظم(ص) مي باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:28  توسط ندا
|
غدير در شعر و ادب فارسىآية الله كمپانى:ساقى خم غديرباده بده ساقيا،ولى ز خم غدير وادى خم غدير،منطقه نور شد آية الله كمپانى:غدير،حديثى از قديمولايتش كه در غدير شد فريضه امم كه زد قلم به لوح قلب سيد امم رقم شد اختيار دين به دست صاحب اختيار من آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى:نوبت خم و غدير استامروز بگو،مگو چه روز است؟ موجود شد از براى امروز امروز ز روى نص قرآن امروز به امر حضرت حق امروز وجود پرده برداشت امروز كه روز دار و گير است از جام و سبو گذشت كارم امروز به امر حضرت حق امروز به خلق گردد اظهار عالم همه هر چه بود و هستند مصطفى محدثى خراسانى:انتظار آسمان در غديرملتهب در كنار يك بركه دست خورشيد تا نهد در دست بر سر آسمانى آن ظهر مژده دادند آيههاى شكوه محمد على سالارى:نام غدير حك بود بر جبينمسر زد از دوش پيمبر،ماه در شام غدير مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش دين خود را كن مكمل با ولاى مرتضى مىشود مست ولاى مرتضى،از خود جدا بپا هنگامهاى در آسمان و در زمين شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست طاهره موسوى گرمارودى:آب غدير آب حياتاى شرف اهل ولايت،غدير زمزم و كوثر ز تو كى بهترند اين كه كند زنده همه چيز آب از ازل اين بركه بجا بوده است خوشدل كرمانشاهى:خم ولاى ساقى كوثردر غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت از خم خمر خلافت در غدير خم بلى سيد مصطفى موسوى گرمارودى:غدير،گل هميشه بهارگل هميشه بهارم غدير آمده است خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق ؟:عرش بر دوش غدير در روز غدير،عقل اول چون عرش تو را كشيد بر دوش فرمود كه اين خجسته منظر بر دامن او هر آن كه زد دست عليرضا سپاهى لائين:تنها در غدير!!دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا در غدير موج مىزد سيل مردم مثل دريا در غدير در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد حيف اما كاروان منزل به منزل مىگذشت ناصر شعار ابوذرى:چراغانى صحراى غديرگفت برخيز كه از يار سفير آمده است موج يك حادثه در جان غدير است امروز بيعت شيشهاى و آهن پيمان شكنى پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند موج آن حادثه در جان غدير است هنوز ناظمزاده كرمانى:شب غدير،شب قدر عارفان را شب قدر است شب عيد غدير كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير بهترين شاهد اين قصه بود خم غدير فرصت شيرازى:نوش از خم غديراين خم نه خم عصير باشد از خم غدير مىكنم نوش محمد جواد غفورزاده(شفق):شيعه جوشيدهست از غديرجلوهگر شد بار ديگر طور سينا در غدير رودها با يكدگر پيوست كمكم سيل شد هديه جبريل بود«اليوم اكملت لكم» با وجود فيض«اتممت عليكم نعمتى» بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت بر لبش گلواژه«من كنت مولا»تا نشست «بركه خورشيد»در تاريخ نامى آشناست گرچه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت باغبان وحى مىدانست از روز نخست ديدهها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند دل درون سينهها در تاب و تب بود اى دريغ سيد رضا مويد:ولايتعهدى حيدر،لبخند فاطمهاز ولايتعهدى حيدر،خدا تاج شرف در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار اين بشارت دوستان را جان ديگر مىدهد سيد رضا مؤيد:سلام بر غدير،باب رحمت باز تابيد از افق روز درخشان غدير موج زد درياى رحمت در بيابان غدير شد غدير خم تجليگاه انوار خدا تا در آنجا جلوهگر شد نور مصباح الهدى آفرينش را بود بر سوى آن سامان نگاه ناگهان ختم رسل آن آفتاب دين پناه تا شناساند به مردم آن ولى الله را وال من والاه خواند،عاد من عاداه را اى غدير خم كه هستى روز بيعت با امام از تو محكم شد شريعت و ز تو نعمت شد تمام از ولاى مرتضى دل را چراغان مىكنيم با على بار دگر تجديد پيمان مىكنيم خط سرخى كز غدير خم پيمبر باز كرد بر جهان ما سوى حق راه ديگر باز كرد از غدير خم كمال شرع پيغمبر شده است مهر اين فرمان بخون محسن و اصغر شده است اين خدائى روز،بر شير خدا تبريك باد يا امام العصر اين شادى تو را تبريك باد سينهها از داغ هجران داغدارت تا به كى چون«مؤيد»شيعيان در انتظارت تا به كى نظيرى نيشابورى:هستى ما از خم غدير تو مستقسم به جان تو اى عشق اى تمامى هست در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست فراز منبر يوم الغدير اين رمز است حديث لحمك لحمى بيان اين معناست دكتر يحيى حدادى ابيانه:به يمن فيض ولايتستاره سحر از صبح انتظار دميد گرفت دست قدر،رايت شفق بر دوش بر آسمان سعادت ز مشرق هستى به باغ،بلبل شوريده رفت بر منبر ز خويش رفته،نواخوان عشق بود و سرود فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون رسول،سدرهنشين شد،على به صدر نشست گرفت پرچم اسلام را على در دست به يمن فيض ولايت شراب خم الست محمود شاهرخى:جوشش غدير در رگ زمانبه كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير ز چشمهسار ولاى تو اى خلاصه لطف محمد على صفرى(زرافشان):صحراى غدير زيارتگه دلها آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت صحراى غدير است زيارتگه دلها تا جلوه حق را به تماشا بنشينند يحيى:كوثرى از مى غدير خمساقى اى قدت طوبى،اى لبت كوثر آور از غدير خم،خم خمم مى كوثر باده در غديرم ده،از غدير خم،خم خم مى ز خم وصلم ده،تا كف آورم بر لب محمد تقى بهار:باده تولا،شراب روحانى اى نگار روحانى،خيز و پرده بالا زن در ترانه معنى،دم ز سر مولا زن تا ز خود شوى بيرون،زين شراب روحانى در خم غدير امروز،بادهاى بجوش آمد و ان مبشر رحمت،باز در خروش آمد با هيولى توحيد در لباس انسانى اوست كز خم لاهوت،نشأه صفا دارد در جبين جان پاك،نور كبريا دارد در رخش بود روشن،رازهاى رحمانى حالى اردبيلى:خم جنت صبح سعادت دميد،عيد ولايت رسيد از كرمش بر گدا،داد همى جان فزا احمد عزيزى:جوشش غدير از غيرت غدير خم از غيرت بجوش است خم غدير از كف اين مى ترست مكرم اصفهانى:غدير حقه الماس انديشه مكن زانكه كند وسوسه خناس بايد بشناسانيش امروز به نشناس حق را كنى آنگونه كه حق گفت مدلل يوسفعلى مير شكاك:آفتاب روى زهرا در غدير ماه صد آئينه دارد نيمه شبها در غدير پيش چشم آسمان،پيشانى باز على طائى شميرانى:ماه سايه آفتاب سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان حكيم ناصر خسرو:مگريز از عهد روز غدير بياويزد آن كس به غدر خداى چه گوئى به محشر اگر پرسدت حاج غلامرضا سازگار:غدير نقش ولاى على به سينه ماغدير عيد همه عمر با على بودن غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر غدير يك سند زنده،يك حقيقت محض غدير صفحه تاريخ وال من والاه هنوز لاله«اكملت دينكم»رويد هنوز خواجه لولاك را نداست بلند بگو كه خصم شود منكر غدير،چه باك چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش قطعات ادبى:اسماعيل نورى علاء:غدير،معيارى كه بدنيا آمدآرى...خم! و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش، آن بركه آب،ميانه كويرى برهوت، بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش) راستى را، در غدير كه به چه مىانديشد؟ چهارده قرن با غدير ص 177 محمد باقر انصارى
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:21  توسط ندا
|
|